اسلام و دموکراسی / گونتای گنج آلپ

گونتای گنجالپ
ترجمه: آراز بیلگین
یکی از موضوعات روز ما و تاریخ این است که آیا مفاهیم اسلام و دموکراسی میتوانند باهم به سازش برسند یا نه؟ با نگاه به استبداد، جهالت، ظلم، بی عدالتی و سیاهی حاکم در کشورهای اسلامی این سوال در ذهنمان قوت میگیرد که چرا این کشورها نمیتوانند با عدالت اجتماعی موجود در کشورهای غربی همساز شوند. چرا صدها هزار و میلیونها روشنفکر و طالب زندگی آزاد به غرب فرار میکنند؟ آیا برقراری نظم اجتماعی در کشورهای اسلامی ممکن نیست؟ امروزه تولد در یک کشور اسلامی یک گناه و محکومیت محسوب میشود. نمیتوان طور دیگری اندیشید و یا به دین دیگری درآمد! در مقابل اینهمه پیشرفت سریع دنیا چرا جهان اسلام از وا ماندن در این جهالت و تاریکی خود ناراحت نیست! این ایستایی، این تاریکی تا کی ادامه خواهدداشت؟ با شکل گیری این سوالات زمان آن فرا رسیده است که در موضوعات "اسلام و دموکراسی" بحث شود.
در اصل میتوان گفت که کم و بیش در تمام ادیان استبداد و ضد پلورالیسم حاکم است. شاید این مورد در اسلام بیشتر به چشم میخورد امااین مسئله دلایلی تاریخی و اجتماعی دارد. تاکید دین بر ارزشها و تاکید دموکراسی بر متدهاست. یعنی دموکراسی یک ارزش نیست روشی برای اجرای ارزشهاست. لذا اینطور درک میشود که بعنوان یک متد وقتی محتوای دموکراسی از دین پر شود دیگر جایی برای پلورالیزم باقی نمیماند. در دنیای مدرن کلیت ارزشها عبارت از لیبرالیسم و آزادی اندیشه است و این ارزشها از طریق دموکراسی خود را محقق میسازد. در فلسفه غرب لیبرال دموکراسی یکجا بکار میرود. اما در جهان اسلام به خاطر ترسی که از واژه لیبرالیسم وجود دارد هنگام دریافت دموکراسی تنها سعی در دریافت متد داشته اند و بهمین دلیل نیز موفق نشده اند. چرا که در ممالک غربی قبل از اینکه مفهوم "دموکراسی" بعنوان یک متد سیاسی به اجرا در آید قبل از آن تعداد زیادی فلسفه سیاسی مثل لیبرالیسم، حقوق بشر، پلورالیزم اندیشه و دین به میان آمد و تعداد زیادی از اندیشمندان نیز در این مسیر کشته شدند. یعنی خیل پیش از متد دموکراسی ارزشهای لیبرال افکار انسانها را تحت تاثیر قرار داده بود.
دلیل اینکه ارزشهای لیبرال در جهان مسیحیت و در میان انسانها برای خود جا باز کرده و آزادی به معنای واقعی را به ارمغان آورده به ساختار دین مسیحیت مربوط میشود. دین اسلام در موضوعات مهمی با مسیحیت متفاوت است. وحی درمسیحیت فقط بر ایمان تاکید دارد. اما وحی و پیامبری دراسلام تاکیدش تنها بر ایمان نیست. اسلام آورنده و بانی سیستمی سیاسی نیز بوده است. تفاوت اساسی که اسلام را از دیگر ادیان متمایز میسازد همین موضوع است. یعنی حضرت محمد (ص) 13 سال پیامبری و پس از هجرت از مکه به مدینه بمدت 10 سال پیامبرشاه بوده است.
دلیل حضور حضرت محمد (ص) در فعالیتهای سیاسی به عدم وجود دولت در عربستان آن زمان مربوط میشود. از این رو حتی تعداد زیادی اسلامگرای لائیک نیز این طور فکر میکنند که بر حسب ضرورت بوده نه ذاتی، یعنی تشکیل دولت ربطی به رسالت دینی آن حضرت نداشته است. زیرا اگر در عربستان آن زمان دولتی وجود داشت آنگاه محمد (ص) تنها مشغول پیامبری میشد نه سیاست. کسانی هم اینطور شرح میدهند که محمد (ص) اگر پیامبر هم نمیشد بخاطر استعدادی که داشت باید دولتی را برای اعراب تشکیل میداد. یعنی ورود پیامبر به امور سیاسی از خلاء ناشی از عدم وجود دولت نشأت گرفته و اعراب نیز که از نبود دولت در رنج بودند با اشتیاق زیاد این کار را پذیرا شده اند. اما حضرت عیسی (ع) در کار سیاست و تشکیل دولت وارد نمیشود.
چرا؟
زیرا در زمان حضرت عیسی (ع) دولتی چون امپراطوری روم وجود داشت که امنیت جامعه را تامین میکرد. از طرف دیگر عیسی نه 23 سال بلکه فقط 3 سال پیامبری کرده بود. دخالت پیامبر حامل وحی در سیاست در دوران بعد از آن نیز تاثیر گذاشته است. از این روست که جهان اسلام برای هر نوع حرکت رفرمی که ره به ارزشهای لیبرال ببرد بسته مانده است.
رفرم چیست؟
رفرم، یعنی شکل گیری از نو. یعنی تغییر شکل موجود پدیده و دادن شکل جدید به آن بر اساس نیاز عصر و زمان. چون تمام قرون شبیه عربستان قرن هفتم نیست و همه ملتها حامل کیفیت روان شناختی اعراب نیستند. از این رو نیز اسلامی شدن به نوعی خود را بشکل عرب شدن نشان داد. گفتیم که دموکراسی تفکر و مکتب نیست بلکه یک متد است. لیبرال دموکراسی نیز هیچگاه مدعی نشده است که انتخابات صرف است. لیبرال دموکراسی نیز اندیشه ایی لیبرالیستی است و دموکراسی روش اجرای این اندیشه است. اما "دموکراسی اسلامی" که در ذهن مسلمانان است نیز تفکر ارزشهای اسلامی است و دموکراسی روش اجرایی (تطبیق) این ارزشهاست. در اینجا اسلام نیز به دلیل بسته بودن در مقابل پلورالیسم و پنداری که از خود بعنوان "حق مطلق" دارد دموکراسی آن نیز در اصل بشکل متد استبداد و دیکتاتوری دینی ظاهر میشود. همانطور که امروز در ایران و بیشتر کشورهای اسلامی انتخابات، مجلس ملی وجود دارد اما آزادی وجود ندارد.
چرا؟
چون آزادی موضوع دموکراسی نیست، بلکه موضوع لیبرالیسم است. دموکراسی آزادی نیست بلکه وسیله آزادی است. ذهنیت اسلام دموکراسی را تنها برای تحقق ارزشهای خود قبول دارد و دموکراسی که باعث توسعه اندیشه های دیگر شود نمیتواند مورد قبول ذهنیت اسلامی قرار گیرد و در تاریخ اسلام نیز چنین چیزی پذیرفته نشده است. در اسلام این تنها مسلمان است که حق دارد و غیر مسلمانان برای اینکه زنده بمانند باید جزیه (پول پرداختی بعنوان مجازات مسلمان نبودن) میپرداختند. تضادهای میان ارزشهای اسلام و لیبرالیسم چیست؟ الگوی انسان کامل در اسلام آماده است. انسانی که بر اساس ارزشهای اسلامی زندگی میکند نهایتا به خدا میرسد و بعد همه چیز تمام است. اما در لیبرالیسم الگوی انسان آماده نیست. بر اساس ارزشهای لیبرال انسان و جوامع در طی زمان خود معمار خود میشوند. اما در اسلام تمام اسرار پیشرفت در بیابانها شنی قرن هفتم عربستان گم شده است. و دلیل دشمنی سیاسیونی که کشورهای اسلامی را اداره میکنند با ارزشهای لیبرال نیز همین است. اسلام انسان را موجودی یکسویه و لیبرالیسم آنرا چند سویه می داند. در اسلام سمت و سوی این راه بسوی خداست. اما لیبرالیسم برای فرد حق ایمان و عدم ایمان به خدا را نیز برسمیت میشناسد. مسلمانان لیبرالیسم بوجود آمده در غرب را اینطور ارزیابی میکنند که اگر غرب نیز مسلمان میبود نیازی به این ارزشها نبود. مسلمانان سرچشمه ظهور ارزشهای لیبرالیسم را ناشی از نقص مسیحیت میدانند. از اینرو علمای اسلام لیبرال دموکراسی را در تضاد با ماهیت اسلام میدانند. زیرا درک پلورالیسم دینی موجود در لیبرال دموکراسی با تز مسلمانان مبنی بر اینکه "کاملترین دین اسلام است و تمام انسانها باید مسلمان شوند" مخالف است. حتی در قرون اولیه اسلام همانطور که در جنگ با منکران بود امروز نیز در اکثر کشورهای اسلامی کیفر کسانی که رویگردان شوند اعدام است. پس از وفات حضرت محمد (ص) اعراب زیادی اسلام را رد کردند. در این جنگ با سرکردگی ابوبکر و جنگندگی علی منکرین اسلام ریشه کن شدند. به همین دلیل هم نام این جنگ را "ردّه" گذاشتند. پلورالیسم عصر ما بخش بسیارمهمی از فلسفه لیبرال دموکراسی است. این پلورالیسم تنها پلورالیسم سیاسی نیست بلکه پلورالیسم در دین، اندیشه، و فلسفه نیز هست. مرجع لیبرال دموکراسی بسته به پیشرفت معنوی انسان و نیازهای او تغییر می یابد. اما در دموکراسی اسلامی مرجعی لایتغیر وجود دارد و خروج از آن کفر محسوب میشود. از این رو دموکراسی در اصل برای عقل انسان که دائما در حال تغییر و دگرگونی است متدی ایدآل است. برای مثال در [غرب] یک عالم و فیلسوف سیاسی در صورتی که چیز نویی به عقلش رسید میتواند بدون اینکه به اعدام محکوم شود آنرا منتشر کند اما همین آدم در کشورهای اسلامی ممکن است به مرگ محکوم شود. زیرا اندیشه ادیان خدامحور و اندیشه لیبرالیسم انسان محور است. در اندیشه خدامحور سیاست نیز تحت فرمان ارزشهای مطلق و غیر قابل تغییر قرار میگیرد. اما در اندیشه انسان محور سیاست نه در خدمت رضایت خدا بلکه در خدمت خوشبختی انسان قرار میگیرد و بعنوان عملی در جهت حفظ امنیت و اعتماد در میان انسانها ظاهر میشود. اگر از منظر شناخت شناسی به این پدیده نگاه کنیم اتکای لیبرال دموکراسی بر تجربه و عقل است، اما اتکای اسلام بر قوانین غیر قابل تغییر شریعت است. لغو حکم اعدام در بعضی از کشورهای اسلامی در نتیجه فشار دولتهای غربی بوده است. یعنی اگر امروز در کشوری اسلامی امکانی برای زندگی انسانی باشد این قطعا ناشی از شرایط تاریخی آن کشور نیست بلکه یا درنتیجه فشار غرب بوده یا در نتیجه در هم شکستن تاریخ سیاه آن توسط انسان ولایی چون آتاتورک میسر شده است. در اصل لیبرال دموکراسی نتیجه روشنگری طولانی است. در این پروسه روشنگری متون دینی بشکلی متفاوت تفسیر و تعبیر شده اند. این روند روشنگری با سکولارازسیون دین تحقق یافته یعنی دین در حد دنیای درونی خود انسانها به پایین کشیده شده است. در بیشتر کشورهای اسکاندیناوی پرسیدن دین شخص جرم محسوب میشود و میتواند به محکمه کشیده شود. با دور کردن دین از زندگی اجتماعی به پلورالیزم اندیشه میدان داده شده است. زیرا دینی را که در مورد لایتناهی بودن خدا صحبت میکند هر کس بسته به عقل محدود خود درک میکند. اما همین درک محدود به مطلق سازی دست میزند و موجب جنگهای خونین میشود. همین است که دشمنی اسلامیت با دموکراسی ظبه میدان می آید. زیرا نتیجه "دموکراسی اسلامی" مورد قبول مسلمانان چیزی جز استبداد نیست. همین ذهنیت درک اسلام از اقتصاد را نیز به پیش میکشد. اقتصاد اسلامی فاقد کتاب مرجع میباشد زیرا قرآن کتاب اقتصاد نیست. از نظر اقتصادی فلاکت کشورهای اسلامی که در جا میزنند نیز از همین مسئله نشأت میگیرد. زیرا حیات اقتصادی تنها عبارت از پولدار شدن نیست. اقتصاد علم است و با سایر بخشهای علوم ارتباطی تنگاتنگ دارد. اما دموکراسی اسلامی پس از آن ظهور شد که غرب قدرت یافت و کشورهای اسلامی را تحت کنترل در آورد. تا زمانیکه غرب از نظر فکری، علمی، فلسفی و نظامی قدرت نیافته بود در جهان اسلام از موضوعی بنام "دموکراسی اسلامی" روبرو نمیشویم.
چرا؟
چون در تاریخ اسلام در هیچ زمانی هیچ ذهنیتی مبنی بر پاسخگویی به دیدگاه اکثریت و مردم وجود نداشته است. پس از وفات حضرت محمد (ص) انتخاب چهار خلیفه اول از سوی مردم نبوده است. چند نفر از مسلمانان پیشرو که از طریق جنگ و کسب غنائم ثروتمند شده بودند خلیفه ها را انتخاب کردند. در انتخاب خلیفه به دیدگاه حتی یک زن نیز رجوع نشد، زیرا در دیدگاه اسلامی زن جنس دوم است و انجام کارها بر اساس دیدگاه زنان خطاست. در حالیکه چنین حوادثی در جبهه اسلام سنی به وقوع میپیوست اندیشه اسلام شیعی طرفدار استبداد و دیکتاتوری قدارانه تری بود. از نظر شیعه نیازی به اهالی نیست و قدرت بعد از پیامبر بی قید و شرط باید در اختیار امامان قرار میگرفت. صرف نظر از اینکه امامان خود اینطور فکر نمیکردند. حتی علی بن ابوطالب در هیچ جایی کلمه امامت را به زبان نیاورده، و تنها از خلافت سخن میگوید.
اما استبداد در درون خود انسانهای اندیشمندی را برای نابودی خود میپرورد. شاهد هستیم که در عصر ما در جهان اسلام نیز تفسیر الهیات جای خود را به تفسیر فلسفی میدهد. یکی از اینها که شاید در تاریخ اسلام هیچ آلترناتتیوی هم برای آن موجود نیست عبدالکریم سروش ایرانی است. سروش در انقلاب اسلامی ایران یاور خمینی بود و بعدها از این جریان جدا شده و فلسفه خود را بنیان نهاده است و بویژه درک ایرانی از اسلام را از ریشه ویران میکند. (برای آشنایی با دیدگاه های سروش میتوانید به این سایت مراجعه کنید:http://www.drsoroush.com/ ) از نظر سروش دیگر دوران حاکمیتهای دینی تمام شده است و مفهوم "جهاد" موجود در قرآن کهنه شده است. زیرا صدور فرمان جهاد امری است که تنها پیامبر صلاحیت آنرا دارد. و نیز اینطور حساب میکند که متون زیادی از قرآن دیگر باطل شده و نفوذ خود را از دست داده است. یعنی آیات نازل شده در مکه پس از تاسیس دولت در مدینه منسوخ و باطل شده بود. حتی از نظر سروش آیات مذکور در قرآن و نازل شده در مکه مبنی بر "لا اکراه فی دین" نیز از سوی آیات قتال باطل شده است. سروش در آخرین نوشته های خود فراتر میرود و میگوید قرآن کتاب خدا نیست. از نظر سروش اثر خدا نه قرآن بلکه محمد است. یعنی قرآن اثر محمد و محمد اثر خداست. سروش که طرفدار مذهب معتزله نو است از این نظریه دفاع میکند که قرآن قدیم نیست بلکه مخلوق است. جهان اسلام چنین حساب میکند که قرآن قدیم است، یعنی سخنانی است که خداوند از ازل میخواسته بگوید و این کلام قبل از محمد نزد خدا وجود داشته است، اما سروش با بهره گیری از اندیشه معتزله اینطور حساب میکند که قرآن مخلوق است، یعنی کتابی است که بر اساس نیازهای زمان و مکان نوشته شده است. و بدلیل اینکه قرآن ریشه در زمان و مکان دارد در مسائل زیادی که امروز با آن مواجهیم از جمله برای حل مسائل سیاسی، قرآن نمیتواند کتاب مرجع باشد، زیرا این کتاب بر اساس شرایط آن زمان عربستان بوجود آمده است. در این صورت انسان هر دوره ای بدون قرآن هم میتواند از عقل خود استفاده کند. چرا از عقلی که خود اثر خدا است استفاده نمیکنیم؟ اینجا سروش بر مفاهیمی چون لیبرال دموکراسی و سکولاریسم تاکید میکند و جنبه مدرن حقوق بشر را شرح میدهد. سروش بدلیل همین تلاشهای فکری در سال 2004 جایزه ارسموس را دریافت کرد. پلورالیسم دینی مورد دفاع سروش استبداد دینی در کشورهای اسلامی را از بیخ و بن میکند. از این رو نیز دولت ایران برای جلوگیری از نشر دیدگاههای وی تدابیر لازم را اتخاذ کرده است. این تلاشهای وی در خدمت آشتی دادن اسلام و دموکراسی در سایه ارزشهای لیبرالی است. سروش به سنتهای قبلی تفسیر منتقدانه مینگرد.
اگر در باوری جایی برای پلورالیسم و آزادی وجود نداشته باشد نمیتوان آنرا با فشار حقوقی محقق ساخت. باز در نمونه ترکیه شاهد هستیم که فاناتیسم نمیتواند ارزشهای لائیک را در جهان بینی خود جای دهد. در بعضی از کشورهای اسلامی شاهد وجود قانون اساسی مدرن هستیم. اما مناسبات اجتماعی هنوز هم بر اساس ارزشهای قدیمی و دینی جاری است. زیرا از میان برداشتن ارزشهای قدیمی چیزی نیست که از عهده تنها حقوق بر آید، و روشنگری اجتماعی، ادبیات، موسیقی، نقاشی و دیگر ارزشهای منتج از عقل و حسیات انسانی نیز باید در این راه کمک کنند. بزرگترین مسئله در راه مدرنیزاسیون کشورهای اسلامی این است که در تاریخ خود فاقد هر گونه عامل معاصر و ترغیب کننده است. تاریخ کشورهای اسلامی روی خون، قداریت و استبداد بنا شده است. سرنوشت کسانی که با این تاریخ به مبارزه برخواسته اند سه چیز است: 1- فرار از کشور، 2- زندان، 3- اعدام.
در آزربایجان نیز مفهوم "آرمان تورکی-اسلامی" که مرتب میشنویم در اصل در خدمت تجدید حیات استبداد و جهالت قدیمی است. در چنین شرایطی در رابطه با غرب دو وضعیت بوجود می آید: یا غرب را نمی شناسند و در غفلتند و یا اینکه وقتی غرب را شناختند از وطن خود دل میکنند. زیرا از سیاهی و استبداد دینی و غیر دینی موجود در سرزمین خود در هراسند.
23/06/2008
تاریخ ترجمه ۱۰/۰۹/۸۸
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.