به مثابه ی پاسخی به آسمان و ریسمانهای آقای نوری زاده

سیاست تکه ای از هویت آشفته ما شده است. هویتی که در هجوم بی امان اندیشه ها و کنشهای سياستمداران، اندیشمندان و رسانه های دولتي و اپوزسيون هر روز زخمی جدید را برپیکره خود به تجربه مينشيند و چه اندکند مرهم به دستان. و طبیبانی از سنخ آقای نوریزاده که برای جراحی سیستم حکومت ایرانی و بازسازی هویت فارسی برای آینده، آذربایجان را به سان عضو کم ارزشی میپندارند که برای ترمیم سایر اعضا باید گوشت آنرا برید و به اعضای مهمتر پیوند زد.
چند سالی است که میگریزم از سیاست. اما هر بار به طریقی در دام آن گرفتار میآیم.
این نوشتار بخشی از حدیث گریز و گرفتاری من است که میتواند به همنسلان آذربایجانیم نیز تعمیم یافته و بخشی از سرنوشت مشترک ما را ترجمان باشد هم از این رو و البته به مثابه ی پاسخی به بخشی از سخنان اخیر آقای علیرضا نوریزاده تحلیلگر ضد آذربایجانی رسانه های آن سوي آبها نگاشته میشود.

*
پارسال در مباحثات دراز دامنی که معمولا بین دوستان آذربایجانی و آقای پورپیرار در میگیرد دوستان با استناد به یکی از مقالاتم نامی نیز از بنده برده بودند و دوست داشتند در بحثهای آنان شرکت کنم. لیکن به جد تصمیم گرفته بودم که به وادی شعر برگردم و همان زمان به دوستی نوشتم که حس میکنم به یهودایی ميمانم که در این سالها به مسیح شعر خیانت کرده است. آقای پورپیرار در آن زمان طعنه ای بر من زد که جواب آنرا یک سال و اندی است در ذهن خود یدک میکشم.
پور پیرار نوشته بود: « هنگامی که بنیان شناسان نخستین شرط درک مسائل هویت و تاریخ و فرهنگ شرق میانه و بل جهان را، قبول و یا رد تئوری پوریم می دانند، نظر به گفتارهای کسانی چون حیدر بیات دارند که هنوز تکلیف فردوسی را تعیین نکرده بیانیه ی فرهنگی صادر می کند و از خروج از وادی شعر و ورود به مسائل جدی می نالد.. »(۱)
اما پاسخی که تاکنون به ایشان نداده ام این است که ادبیات و شعر در هویت امروز و فردای هر ملتی نقش اساسی دارند و از مقولات بسیار جدی به شمار میروند. اساسن بدون وجود زبان و ادبیات سخن گفتن از یک ملت به تمامی بیمعناست و من به جای آنکه هویت خود را در قرون غابره جستجو کنم دوست دارم شعر بگویم، داستان بنویسم و سهمی هر چند نازک در تکامل و پیشرفت ادبیات معاصر ملت آذربایجان داشته باشم. نکند کسانی میخواهند با سرگرم کردن ما به دیروزهای دور از امروز و فردایمان غافلمان کنند؟ البته این به معنای نفی کارهای خوب و بعضن سترگ آقای پورپیرار نیست.
من صادقانه نوشته بودم که میخواهم به دنیای شعر برگردم. بعضیها این را عقبگرد و انفعال محسوب کردند اما خودم تصوردیگری داشتم. نخستین مجموعه شعرم که بیشتر شامل شعرهای ۴-۵ سال پیش بود با نام آلمایولو منتشر شد و جامعه ادبی آذربایجان با روی باز و لطف تمام به استقبال شاعری آمد که در عالم روزنامه نگاری، تاریخ و سیاست گم شده بود. بیش از ده نقد - در دو سوي ارس - بر آن نوشته شد که به احتمال در ادبیات معاصر ما بیسابقه بود.
تصورم این بود که زندگی جدیدم به دور از سیاست به معنای روزمرگی آن سپری خواهد شد. اما نمیدانم چرا اینبار نیز نقشی که زمانه برآورد با تصویر آینه ی تصورم همخوانی نداشت.
ماجراهای من وکتاب شعرم که قرار بود به عالم ادبیات محض سوقم دهد بسیار هستند. از مباحث دراز دامن بین سعید متین پور و من که بر روی لبه شمشیر ادبیات و سیاست رخ میداد. دیدار و ارتباط دوباره با رئوف طاهری که کتاب را از سعید گرفته بود، رئوفی که بالاخره سهمی از دینش را به آذربایجان ادا و در راه آن دستگیر شد و…
اما لب ماجرا که پیوندی با سخنان پرتشتت و آسمان ریسمان نوریزاده دارد این است: نسخه ای از کتاب را امضا کرده بودم که در دیدار اصلاح طلبان قم با خاتمی به وي بدهم. میدانستم خاتمی تنک ظرفیتتر از آن است که زبان ترکی را آموخته باشد با اینهمه شاید میخواستم به او یادآوری شاعرانه ای کرده باشم که در داخل این خریطه گربه شکل تمدن دیگری هم هست و زباني که بدان کتابت میشود. در بدو ورود به دفتر خاتمی با تصاویر و نقوش برجسته ی تخت جمشید و سایر نقوش مواجه شدم که از دیدگاه همنسلان من، نماد یک دیدگاه فاشیستی در کشورم است و متاسفانه خاتمی هم به این زاویه دید بسیار میبالد. پشیمان شدم چیزی برای هزارمین بار در دلم شکست.
بعدها جوک خاتمی و همپالگیانش به ترکها، آذریها و اردبیلیها ( هر سه تعبیر در فیلم جلسه هست) منتشر شد. من نوشتم خاتمی تمام شده است. (۲) برای خودم پیشترها تمام شده بود اما این بار قاطبه ی مردم آذربايجان ماهیت این شخص را شناختند.
باری، آقای نوریزاده در مصاحبه اش تهمتی به ما میزند. که گویا ما اعلامیه پخش میکنیم و به ارعاب مردم دست میزنیم ودولت نیز از ما حمایت میکند.
در دوسوي ارس نقدهای زیادی به آلمایولو نوشته شد. در این میان یک نقد - بعد از نقدهاي هادی قاراچای، دکتر طاها، ج. يوسيفلي و حامد رحمتي- (۳) برایم بسیار مهم بود. این نقد که هرگز آن را ندیدم مربوط به یکی از دوستانی است که دستی در شعر و دستی در سیاست دارد. در مورد این نقد بسیار صحبت کرده بودیم و لب آن نقد که هرگز ندیدم مطالبي در باب تجمیع عناصر اسطوره ای اساطیر ترکی و عبری – اسلامی، نگاه متضلع به جزیرههای متعدد فرهنگ ترکی در ایران و… بود که گویا در این کتاب بیشتر به چشم میخورد.
دوستم گفت که بالاخره موفق شده است براین نقد نقطه فرجام نهد و بخشی از آن را تایپ کرده است و در عرض یکی دو روز برایم خواهد فرستاد. بیصبرانه منتظر این نقد بودم. زاویه ی نگاهش برایم عزیز و غنیمت بود.
و این سوی داستان اما اینگونه بود که در خبرها خواندیم: ماموران امنیتی به خانه پدری ابراهیم ساوالان شاعر و نویسنده آذربایجانی ریخته و چون ابراهیم در خانه نبوده است، بخشی از کتابها و یادداشتهای او را با خود برده اند. مطلب از این قرار است که اعلامیه هایی در رابطه با جوک خاتمی به ترکها در آذربایجان منتشر شده بود و ماموران به ساوالان هم مشکوک شده بودند. نمیدانم در میان کاغذهای ساوالان اعلامیه ای هم بوده یا نه؟
اما میدانم که که دو دفتر منتشر نشده از شعرهای او، دهها مقاله ی ایضا منتشر نشده در رابطه با تاریخ و فولکلور آذربایجان و نقد فوق الذکر که به کتاب شعرم نوشته بود در میان آن کاغذها بود.
حالا تصور کنید بعد از همه این ماجراها شنیدن صدای گرم و عصبانی آقای نوریزاده چه حالی میدهد. ایشان میگویند: - توضیحات داخل پرانتز از نگارنده است-
«این عده آمدند (یعنی فعالان آذربایجانی) از صبح در خونه های مردم اعلامیه پخش کردن (در رابطه با جوک آقای خاتمی و بر علیه اصلاح طلبان)، و شگفتا رژیمی که بزرگداشت بابک خرم دین را تحمل نمیکرد… حتی بزرگداشت ستارخان و باقرخان را تحمل نمیکرد، … این رژیم تشویق میکنه و اصلا چشمشو میبنده که این اعلامیه ها را تو خونه ی مردم بریزند… این اقلیت کوچک فضای ارعابی در تبریز و بعضی از شهرهای دیگر ایجاد کردند که چون با رژیم هم همکاری میکنند بنابر این مردم را دچار وحشت کردند.» (۴)

و آقای نوریزاده نميفرمایند زمانی که دولت ایران مراسم بابک خرمدین و ستارخان و شیخ محمد خیابانی را تحمل نمیکرد آستانه تحمل ایشان چه حال و هوایی داشت؟ آیا ایشان با سکوت خود دولت را تایید نمیکرد؟
آقای نوریزاده در این مصاحبه ميگويند: «ما از صدقه سر فداکاریهای مردم آذربایجان نفس میکشیم» جناب نوریزاده! شما که این همه خود را مدیون این مردم میدانید چه مقدار از دینتان را برای هویت و فرهنگ اینان ادا کرده اید؟ شما که فی المثل در رثاي شاعره محبوب عراقی نازک الملائکه مقاله ای خواندنی نوشتید آیا یک بیت از ترکی سروده های مردم فداکار! آذربایجان را خوانده اید؟ آیا اصلا از مخیله شما عبور کرده است که روزی در کلاس درس ترکی آذری حاضر شوید و زبان این مردم قهرمان و فداکار! را یاد بگیرید؟
ياد حسین منزوی - شاعر فقید آذربایجانی- به خير! كه سرود:
چه نشانی است به جز داغ خیانت به جبین
این یهودا صفتان را ز حواری بودن؟

پانوشتها:

۱. http://naria۵.blogfa.com/post-۲۱۸.aspx
۲. در سوگ فضیلت و اخلاق دروغین / سید حیدر بیات http://www.hbayat.azerblog.com/۱۳۸۸_۰۲_۲۷_Say=۹۰۴.ay

۳. تنها نقد فارسي بر اين مجموعه به قلم دوست نديدهام حامد رحمتي است با عنوان «چشمهایمان را باز کنیم» http://hrahmati.blogspot.com/۲۰۰۹/۰۲/blog-post.html
۴. فیلم مصاحبه آقای نوریزاده را در این آدرس ببینید: http://www.۴shared.com/file/۱۲۱۷۹۰۵۳۹/۶۳e۳c۳df/nurizade.html

 http://www.hbayat.com/