آذربایجان و شرایط استعماری/ م.ع.زنگین
تذکر: در این نوشته مفهوم "ملت" به گروههای زبانی اطلاق شده است که معمولا با عنوان "قوم" در ایران یاد می شوند.
"تسلط و سوء استفاده ی بیگانه از منابع طبیعی و انسانی یک واحد جغرافیایی یا یک واحد اجتماعی(اعم از قبیله، قوم یا ملت)" ساده ترین تعریفی است که می توان از واژه ی معروف و مجادله انگیز "استعمار" کرد.
در این جا مفهوم بیگانه نیازمند توضیح است. "بیگانه" در برابر "خود" قرار می گیرد و بنا به تعریفی که از خود می شود، بیگانه نیز معنایی متقابل می یابد. شناخته شده ترین تعریف ها از "خود جمعی" بر اساس سه مولفه ی هویتی ارائه می شود؛
1- ساکنان یک واحد جغرافیایی مشخص - اغلب دارای نام و عنوان تاریخی- با سابقه ی تاریخی سکونت و منافع و گاها تاریخ و سرنوشت مشترک.
2- متکلمین به یک زبان که بر اساس آن زبان مشترک و به تبع آن داشتن ریشه ی تاریخی مشترک، همبستگی جمعی دارند و هویت جمعی خود را که معمولا با عنوان "قوم" یا "ملت" از آن یاد می شود، تعریف می کنند.
3- معتقدین و پیروان یک عقیده و مسلک مشخص که شناخته شده ترین آنها ادیان و مذاهب با منشا متافیزیکی و مکاتب اندیشگی شبه مذهبی با منشا بشری که شدیدا مستعد تبدیل شدن به نظامی ایدئولوژیک به مانند مذاهب اند و شناخته شده ترین نمونه ی آن در تاریخ معاصر جهان کمونیسم می باشد.
نکته ی مهمی که در اینجا باید مورد تاکید قرار گیرد این است که بخشی از مولفه های هویتی اجتماعات انسانی ودر راس آن، هویت سرزمینی، یک هویت قراردادی بوده و دائما در معرض تغییر و تحول می باشد و بنابراین جایگاه خودی و بیگانه نیز در این گروه به راحتی قابل تغییر و تبدیل است ولی بخشی از مولفه های هویتی، به ویژه زبان، هویتی ذاتی است و جایگاه خودی و بیگانه در این گروه، به سختی قابل تغییر و تبدیل بوده و تلاش برای این تغییر و تبدیل نیز همواره با بحران های اجتماعی و روانی شدید همراه است.
همانطور که گفته شد، متناسب با نوع تعریف و درکی که از "خود" و حس "همبستگی جمعی" می شود بیگانه، مفهوم و معنا می یابد.
بیگانه ی مقابل جمع همبسته ی نوع اول؛ ساکنان سرزمین های دیگرند که در مفهوم کلاسیک، این واحدهای سرزمینی بر اساس تصرف و مالکیت و سکونت و دلبستگی تاریخی تعریف می شود ولی تعریف سیاسی مدرن و مالوف آن، کشورهای به رسمیت شناخته شده ی جهان اند که با مدخلیت عوامل مختلف در یک مقطع تاریخی مشخص شکل گرفته و به عنوان نظمی مورد توافق قدرت ها و دولت های جهان به رسمیت شناخته شده اند.
بیگانه ی مقابل جمع همبسته ی نوع دوم؛ متکلمین به زبانی غیر از زبان آن جمع اند. این نوع همبستگی جمعی، پایدارترین هویت جمعی در طول تاریخ بوده و برخلاف سایر مولفه های هویتی که خودی و بیگانه را تعریف و ترسیم می کنند، کمتر در معرض تبدیل و تغییر بوده است.
بیگانه ی مقابل جمع همبسته ی نوع سوم؛ غیرمعتقدین یا مذهب یا ایدئولوژی آن جمع اند. این نوع از جمع همبسته و بیگانه ی متقابل آن، رایج ترین تقسیم واحدهای اجتماعی در قرون وسطی بوده و به علت غلبه جویی و سلطه گری کلیسای کاتولیک، ستیزه ها و جنگ های بزرگ و زیان آوری را در دوران سلطه ی خود سبب شد، اما پس از ظهور رنسانس و مذهب زدایی از شئون اجتماعی، این مولفه ی هویت جمعی نیز روزبه روز رو به ضعف و انزوا بوده وهست.
پس بنا به برداشت و تعریفی که از "خودجمعی" و "بیگانه" می شود، استعمار نیز معنا و مفهوم می یابد.
چنانکه در تعریف نوع اول؛ استعمارگر هرآنکسی است که از سرزمینی بیگانه آمده و قصد بهره برداری ناعادلانه از منابع طبیعی و انسانی سرزمینی دیگر را دارد کمااینکه هم مذهب یا همزبان ساکنان آن سرزمین باشد و بارزترین نمونه ی آن در تاریخ، حضور استعمار انگلیس در آمریکا و مبارزه و بیرون راندن انگلیس از آن سرزمین است. البته حضور فیزیکی استعمارگر یک استلزام قطعی نیست و استعمارگر می تواند با نفوذ و حضور غیرمستقیم با اتکا به قدرت اقتصادی و سیاسی و عوامل و کارگزاران خود که بنا به دلایل مختلف در خدمت بیگانه قرار می گیرند، برنامه های خود را پیش ببرد.
در تعریف نوع دوم؛ استعمارگر بیگانه ای متکلم به زبان دیگر است که قصد بهره کشی ناعادلانه از ملتی دیگر را داشته و در عین بهره کشی های اقتصادی- سیاسی، زبان و فرهنگ آنها را نیز از بین می برد کمااینکه هم مذهب یا هم کشور آن ملت باشد و از جمله نمونه های امروزی آن وضعیت تورکها در چین(سرزمین مشترک ولی زبان ومذهب متفاوت)، چچن ها در روسیه (سرزمین مشترک ولی زبان و مذهب متفاوت)و تورکها در ایران (سرزمین و مذهب مشترک و زبان متفاوت) می باشد.
در تعریف نوع سوم؛ استعمارگر کسی است که قصد غلبه و بهره کشی از پیروان سایر ادیان و مکاتب ایدئولوژیک را دارد چنانکه بسیاری از اندیشمندان معاصر معتقد بوده و هستند که جهان مسیحیت قصد غلبه و بهره کشی از جهان اسلام را دارد و نیز کمونیستها معتقدند که کشورهای کاپیتالیست بزرگترین نمونه ی استعمار در تاریخ معصراند و به بیان خودشان، امپریالیسم جهانی بزرگترین خطر استعماری است که جهان را تهدید می کند. تاکید بر این نکته ضروری است که در عین حال که براساس تعریف از "خودجمعی" و "بیگانه" استعمار به شکلی از اشکال تعریف شده مجسم می شود، می تواند تعریفی ترکیبی نیز داشته باشد، به عنوان مثال؛ در تعریف یک استعمارستیز افریقایی، استعمارگر "سفیدپوست مسیحی متکلم به زبان بیگانه ی آمده از سرزمین بیگانه"(ازجمله فرانسه و انگلیس و ایتالیا) است که از اروپا آمده و قصد بهره کشی و سوء استفاده از سرزمین سیاهان را دارد و یا عوامل و امکانات خود را در راستای این هدف به کار گرفته است (البته در مورد افریقا رنگ پوست هم یک عامل دخیل دیگر در تعریف هویت جمعی و بیگانه است).
جنبه ی نظری بحث استعمار بسیار گسترده و به مانند خود این پدیده، بسیار پیچیده است و هدف از درج مقدمه ی فوق، هدایت ذهن خواننده به موضوع بود جهت بررسی موردی کوتاهی درباره ی ایران و اینکه آیا تورکهای ایران و به ویژه واحد سرزمینی آذربایجان جنوبی به عنوان سرزمین ائتنیکی تورکان که در حال حاضر بخشی از کشور ایران است، در وضعیت استعماری به سر می برند یا خیر؟
موضوع و مسئله ی استعمار در ایران به مانند اکثر مباحث علوم انسانی، شدیدا تحت تاثیر گفتمان جریان چپ (اعم از مارکسیسم، سوسیالیسم و کمونیسم) بوده که در دوره ی خاصی از تاریخ ایران فعالیت گسترده ای داشته و توانستند به عنوان بخش عظیمی از جامعه ی اندیشگی ایران، تاثیرات عمیق و در عین حال عقیمی در روند تاریخ اندیشه در ایران بگذارند که متاسفانه انحرافات فکری و سیاسی زیادی پدید آورده و در زمان خود موجب آب در هاون کوبیدن و هدر رفتن نیروها شده و میراثی التقاطی برای آیندگان به جا گذاشت که رهایی از تاثیرات منفی آن سالها و سالها طول خواهد کشید و چه بسا موجب انحرافات و اتلاف انرژی نو و نوع به نوعی خواهد شد البته فراموش نکنیم که اشتباهات سیاسی و انحرافات فکری جریان چپ ایران دلیل بر انکار ارزش برخی آثار مطالعاتی و پژوهش با دیدگاه چپ در ایران نخواهد بود.
در ادیبات چپ ایران، استعمارگران قدرت های کاپیتالیست غربی اند که به انحاء مختلف قصد نفوذ و بهره کشی از جهان سوم از جمله ایران را دارند و باید با ایدئولوژی مارکسیسم و کمونیسم و همبستگی بر محور این ایدئولوژی به مقابله با آن کوشید. بهره کشی داخلی نیز استثمار عنوان داده شده و تحلیل طبقاتی از آن می شد بدین معنا که در داخل خود جهان سوم از جمله ایران نیز بهره کشی طبقات بالا از طبقات پائین وجود دارد و رسالت روشنفکر مبارزه ی همزمان با این دو پدیده یعنی استعمار و استثمار است.
در دیدگاه ناسیونالیسم رادیکال پارسی(پان ایرانیسم) نیز بیگانگان غیر ایرانی (انیرانی) هستند. ولی در این دیدگاه به دو علت مفهوم چندان روشن و تئوریزه شده ای از استعمار وجود ندارد؛ یکی اینکه بنیانگذاران و معتقدین این ایدئولوژی شدیدا تاریخ گرا بوده و تحلیل جامع و درستی از جهان معاصر ندارند و اگر دشمن بیگانه ای هم شناخته و معرفی کنند که بهره کشی ظالمانه از ایران و ایرانی مورد نظرشان نموده، اعراب و تورکان هستند که ایران را مورد تجاوز قرار داده اند؟؟ و البته چون این واقعیت ها(که البته تنها از دیدگاه پان ایرانیسم واقعیت تلقی می شوند) در گذشته ی دور اتفاق افتاده است، مشمول بحث استعمار که پدیده ای معاصر است نمی شود. پان ایرانیست ها خطراتی برشمرده اند که موجودیت زبان و هویت پارسی بایسته ی تمامی ایرانیان را تهدید می کنند اما نتوانسته اند عنوان استعمار به انها بدهند چرا که اعراب یا تورکان به هیچ وجه موضع استعمارگری نداشته و ندارند و گرنه پان ایرانیست ها دست همه را در پروپاگاندای جهانی از پشت می بستند.
دیگری اینکه؛ اینان همگی دارای عقاید لیبرالیستی بوده و عقاید ضدغربی نداشتند و عقاید ضدکمونیستی و ضدشوروی خود را هم به سبب فراگیری جریان چپ در ایران و تبلیغات ضداستعماری شوروی که هر دو غوغای زمانه بود، نمی توانستند آشکار نموده و تئوریزه کننند.
اما تفکر و گروه حاکم بر ایران که آمیزه ای است از ناسیونالیسم رادیکال پارسی و شیعه گری افراطی، به مثابه یک ایدئولوژی تام و تمام، هر نوع مخالفت و انتقادی در خارج از مرزهای ایران را استعمار خارجی و هرنوع مخالفت و انتقاد در داخل کشور را وابسته ی آن قلمداد می کند. مرکز اندیشه و مدیریت استعمار مورد نظر این ایدئولوژی(حاکمیت فعلی ایران)، اروپای غربی و امریکاست(بلوک غرب قدیم) و برای مقابله با آن نیز ایجاد جمع همبسته ی کامل شیعه- فارس در داخل کشور ایران و نیز یک جمع همبسته ی دینی- مذهبی در جهان اسلام با رهبریت اسلام شیعی و سران ایران ضروری است و البته اتحاد با کمونیست های جهان نیز یک تاکتیک مورد نیاز برای مقابله با دشمن مشترک است!
اما گفتمان جدیدی که در ایران جریان داشته و به عنوان یک پدیده ی نوپا در حال نضج و تکوین است، جریانی با عنوان "هویت طلبی" است. محور واحد این جریان و گفتمان، بازگشت به خویشتن است و خویشتن در تعریف این گفتمان "خویشتن زبانی" است. در این دیدگاه ایران سرزمینی است که در آن واحدهای زبانی مختلف در آن زیسته و می زیند که غیر از فارس زبانان بقیه ی این واحدهای زبانی، مورد تبعیض و ستم و بهره کشی ناعادلانه قرار داشته و دارند. پس بر این اساس می توان از استثمار یا استعمار سخن گفت و چون استثمار عمدتا مفهوم طبقاتی دارد، مفهوم استعمار می تواند برای بررسی و تحلیل و تبیین وضعیت ملل غیر فارس در ایران به کار رود. هویت طلبان ایران معتقدند که در این کشور یک ایدئولوژی و سیستم سیاسی استعماری حاکم است که برای ایران تعریفی بر اساس زبان و تاریخ ملت فارس ارائه کرده و ایران مرکزی یعنی سرزمین ائتنیکی این هویت، مرکز جغرافیایی این استعمار است که جایگاه همان متروپلی را دارد که منابع طبیعی و انسانی سرزمین های ائتنیکی سایر ملل برای آبادانی آن مصادره می شود. البته همه ی واحدهای زبانی غیر فارسی که این جنبش به نوعی در میان آنان جریان دارد نتوانسته اند مولفه ی دوم بعد از "هویت جمعی زبانی" یعنی "سرزمین ائتنیکی مشترک" برای "جمع همبسته ی همزبان" (ملت) خود تعریف کنند ولی همه ی آنها توانسته اند تعریف تقریبا مشخصی از واحد زبانی یعنی همان قوم یا ملت خود ارائه کرده و بر اساس آن بیگانه ی استعمارگر را که همانا فارس زبانان حاکم و خدمت گزاران آسیمیله ی آنان (در ادبیات چپ: بورژوازی کمپرادور) در داخل خود ملل غیر فارس هستند ارائه کنند.
با یک بررسی کوتاه موردی درباره ی مهمترین ملت غیر فارس ساکن ایران بر اساس مولفه ها و ویژگیهای جوامع استعمارزده و تحت استعمار، این نظریه ی نوظهور را به بوته ی آزمایش می گذاریم.
ملت مورد نظر، تورکهای ایرانند که از نظر زبانی یک گروه واحد زبانی ولی از نظر سرزمین ائتنیکی دو گروهند. گروهی که در جغرافیای تاریخی معروف و مشخصی با عنوان "آذربایجان" ساکنند و گروه دوم که در سطح کشور ایران پراکنده اند. اساس جنبش ناسیونالیستی هویت طلبی در آذربایجان، زبان تورکی و واحد جغرافیایی ائتنیکی بخش اصلی ترکان ایران یعنی آذربایجان است و به عبارت دیگر؛ ناسیونالیسم زبانی و ارضی است. اما هر چه از غرب آذربایجان به طرف شرق برویم، ناسیونالیسم ارضی وابسته به جغرافیای آذربایجان تضعیف شده و ناسیونالیسم زبانی تقویت می شود و به همین دلیل است که تورک گرایی و توران گرایی در میان فعالان جنبش هویت طلبی تورکهای مناطق شرقی اذربایجان ماندد زنجان و همدان بسیار بیشتر از قسمتهای مرکزی و غربی آذربایجان شایع است و همین احساس در میان تورکهای غیر آذربایجانی ایران تبدیل به نوعی ناسیونالیسم بی سرزمین و دیاسپورای تورک می شود.
در این بررسی موردی کوتاه، آذربایجان به عنوان یک جغرافیا و سرزمین ائتنیکی تورکان، مورد بررسی قرار می گیرد تا این نظریه که این واحد ائتنیکی(زبانی- سرزمینی)، یک جامعه ی تحت سلطه ی استعمار است، به بوته ی ازمایش گذاشته شود.
صفات و ویژگیهایی که در ادامه برشمرده ومورد بحث گذاشته می شوند، ویژگی های جوامع تحت استعمار و نیز استعمارزده ی رهایی یافته اند. حال بحث ما این است که آیا آذربایجان این ویژگی ها را دارد یاخیر؟
حاشیه ای بودن: جامعه ی تحت استعمار و استعمارزده حاشیه ای است بدین معنا که استعمارگر، وجودی مستقل برای آن قائل نیست و تمام موجودیت جامعه ی تحت استعمار را
و جودی طفیلی تعریف می کند که حول محور و پیرامون متروپل(سرزمین اصلی) موجودیت و هویت می یابد. از نظر فرهنگی و زبانی جامعه ای است درجه دوم که در اغلب موارد، سیستم حاکم سعی در الصاق آن به فرهنگ و زبان متروپل را دارد. در ادبیات استعماری تلاش می شود تا هویت و زبان حقیقی جامعه ی تحت استعمار انکار شده و عناوینی ساختگی و جعلی برای آن تولید شود یا با واژگانی همچون؛ بومی، محلی، اقلیت و امثال این عناوین که بار معنایی منفی دارند، از آن یاد می شود و هیچگونه فرصت و سرمایه ای برای رشد و ترقی این فرهنگ از سوی سیستم حاکم اختصاص نمی یابد.
از نظر اقتصادی؛ استعمارگر به هیچ وجه حاضر به سرمایه گذاری تجاری و صنعتی در سرزمین تحت استعمار نمی شود بلکه آنرا به عنوان منبعی سرشار از منابع طبیعی و نیروی انسانی می نگرد که باید جهت آبادانی مادرسرزمین(متروپل) به خدمت گرفته شوند و از نظر تمامی نیازهای اصلی و حیاتی، از جمله منابع انرژی باید وابسته به متروپل باشد تا شاهرگ نیازهای حیاتی آن به عنوان اهرم فشاری در دست باشد تا چنانچه اگر جنبش اعتراضی قدرتمند ی در آن شکل گرفت به عنوان ابزار ناکارآمد کردن این جنبشها به کار رود. از نظرگاه سیاسی نیز جامعه ی تحت استعمار تابع مرکز است و نه تنها در تصمیمات کلان بلکه حتی در تصمیمات خرد مربوط به مسائل خود نیز هیچ نقشی نمی تواند داشته باشد و برای کوچکترین تصمیمات لازم هم باید از مرکز کسب تکلیف شود. در ایران زبان و فرهنگ آذربایجانی ها مورد چنین اقدامات استعماری قرار گرفته است. چنانکه اولا؛ تورک بودن آنها انکار شده و عنوان جعلی و ساختگی "آذری" که از ابداعات روسها برای از بین بردن حس همبستگی بین تورکهای آذربایجان و تورکیه و ایجاد انشقاق هویتی بین آن دو بود، اطلاق می شود. در حالی که روس ها زبان و هویت ساختگی آذری را نه به عنوان شاخه ای از هویت اسلاو و روس بلکه زبان و هویتی مستقل منتها جدا و متفاوت از زبان و هویت تورکی تعریف و تبلیغ می کردند، در ایران این جعل را به صورتی مبتذل تر درآورده و زبان و هویت برساخته ی آذری را به عنوان شاخه ای از هویت پارسی تعریف و تبلیغ می کنند که بر اثر حمله ی متاخر اقوام تورک و مغول رفته رفته اصالت خود را از دست داده و شبه تورکی شده است و آذربایجانی ها باید به آن خویشتن "آذری" خویش بازگردانده شوند؟ حال آنکه بر هرکسی که سواد ابتدایی و ذهن و خرد سالم داشته باشد مبرهن است که این تئوری تراشیها مشتی تبلیغات سیاسی بی ارزش و هدف دار استعماری است. موسیقی آذربایجانی ها نیز با عنوان "محلی" و "بومی" یاد می شود (التبه یادآوری این نکته ضروری است که واژه ی "بومی" در برابر Native انگلیسی قرار می گیرد ولی در حالی که در زبان انگلیسی کلمه ی Native چندان بار معنایی منفی ندارد، در زبان فارسی تداعی معنایی واژه ی "بومی" ملازم نوعی واپس گرایی و کم ارزشی و درجه ی دوم بودن است) در حالی که که به ویژه موسیقی آذربایجانی در سطح جهانی در جایگاهی بالاتر از موسیقی فارسی قرار دارد که با عنوان "موسیقی اصیل ایرانی" تعریف و تبلیغ می شود اما بر هر محقق تیزبینی عیان است که رکود موسیقی آذربایجانی در ایران نه به سبب ضعف مبانی تاریخی و فرهنگی آن بلکه به مانند سایر نمودهای فرهنگی از جمله زبان تورکی آن، به دلایل سیاسی که همانا شرایط استعماری است، بوده است. زبان تورکی هم مورد تحقیر و توهین دائمی قرار دارد(که مهمترین نمونه ی رسمی آن اهانت روزنامه ی ایران در بیست و دوم اردیبهشت سال 1385 بود) و اگر اعتراضی صورت بگیرد جواب مرکز این است که؛ آذربایجانی ها تورک نیستند و نباید خود را تورک بدانند و این توهین ها شامل حال آنها نمی شود و اگر آذربایجانی ها این توهین ها را به خود بگیرند پس خفت تورک بودن را هم باید بپذیرند! و تصور مرکز این بوده که طبیعتا آذربایجانی ها برای رهایی از احساس خفت، تورک بودن خود را انکار کرده و آذری زبان بودن را خواهند پذیرفت و البته در عمل خلاف این تصور اشتباه اثبات شد و بسیاری از آذربایجانی ها در بحران کاریکاتور سال 1385 نشان دادند که نه تنها تورک بودن را خفت نمی دانند بلکه به آن افتخار هم می کنند و به ویژه این حس افتخار به هویت تورکی در میان مردم آذربایجان جنوبی را اثبات وجود دو کشور جمهوری آذربایجان و تورکیه و درخشش این دو کشور در سنوات اخیر در سطح جهانی با هویت تورکی، تقویت نموده و به عنوان منبع اعتمادبه نفس و غرور ملی برای آنان به شمار می رود.
زبان آذری مورد تبلیغ حاکمیت ایران هم چیزی است که نه رسم الخط مشخص دارد ونه معلوم است که املا و انشای آن چگونه است؟ و طبیعتا همان گویش سخیف شفاهی ای است که بسیاری از آذربایجانی ها آن را به تمسخر "فاذری" می گویند یعنی گویشی که درصد عمده ی آن فارسی و تنها افعال آن تورکی است و در شبکه های استانی استانهای آذربایجان با عنوان "زبان محلی" مورد استفاده قرار می گیرد تا به آذربایجانی ها بیاموزند که این است زبان شفاهی آذری شما و شکل مکتوب هم نمی تواند داشته باشد! و مشکل اساسی نویسندگان آذربایجان و تورکی نویسان ایران این است که دائما متهم به نوشتن به زبان بیگانه ی تورکی می شوند در حالی که زبان نوشته های آنها چیزی نیست جز صورت مکتوب زبان تورکی آذربایجانی با اصلوب صحیح که از خود آذربایجانی ها هم درصد اندکی با آن آشنا هستند و دلیل این ناآشنایی هم چیزی نیست جز نداشتن سواد علمی درباره ی زبان خودشان به دلیل نداشتن سیستم آموزشی به زبان مادری شان و سیستم سیاسی حاکم بر ایران با به حاشیه راندن این زبان غنی و قدرتمند مسبب اصلی این تراژدی بوده و هست و بر اثر همین نگرش حاشیه ایست که نه تنها هیچ اقدامی از سوی هیئت حاکمه ی ایران جهت فیصله ی این معضلات صورت نمی گیرد، بلکه دائما به سردرگمی در میان آذربایجانی ها دامن زده می شود تا راحت تر پذیرای زبان مرکز(فارسی) شوند.
از نظر اقتصادی؛ در آذربایجان ایران صنایع عمده ی متکی به منابع و معادن محل و متناسب با پتانسیل های طبیعی و نیروی انسانی منطقه وجود ندارد و اکثر صنایع موجود، صنایع دست دوم و مونتاژ هستند که متکی به مرکز بوده و در صورت قطع ارتباط با مرکز قادر به ادامه ی کار نخواهند بود. علی رغم اینکه آذربایجان یکی از مراکز عمده ی معادن در ایران است، هیچ صنعت مادر مستقلی در آذربایجان وجود ندارد و در حالی که ایجاد این صنایع در نزدیکی معادن و منابع آنها از هر نظر مقرون به صرفه است، اکثر این منابع خام به منطقه ی مرکزی انتقال یافته و در آنجا مرحله ی اصلی فرآوری را طی می کنند و مقادیری ازآن جهت قطعه سازی و امثال این صنایع کوچک دست دوم به آذربایجان بازگردانده و چه بسا بیشتر آن هم به صنایع خرد خصوصی مستقر در آذربایجان فروخته می شود. نمونه های بارز بهره برداری استعماری از معادن آذربایجان؛ معدان بزرگ مس سونگون در قره داغ، معدن سرب و روی زنجان و معادن طلای آذربایجان غربی اند و با یک مسافرت کوتاه و بررسی میدانی متوجه می شویم که برخلاف انتظار معقول، این معادن بزرگ تاثیر چندانی بر رونق اقتصادی منطقه ی اطراف خود نگذاشته اند چنانکه ورزقان(منطقه ی معادن مس سونگون)، تکاب (منطقه ی عمده ی معدن طلا) و انگوران زنجان(منطقه ی معادن بزرگ سرب وروی)، از محروم ترین مناطق ایران و حتی آذربایجانند. نمونه ی دیگر جاده های آذربایجانند. جاده ها یکی از عوامل اصلی و زیربنایی توسعه ی اقتصادی و اجتماعی اند و یک بررسی ساده و مقایسه ی جاده های منطقه ی مرکزی ایران با وضعیت جاده ها در آذربایجان به وضوح حاشیه ای بودن اقتصاد آذربایجان را اثبات می کند. به عنوان مثال راه و ارتباط زنجان با تبریز و تهران و مقایسه ی آن دو با یکدیگر به خوبی بیانگر نگرش استعماری موجود بر اقتصاد آذربایجان و حاشیه ای بودن آن است چنانکه جاده ی بین زنجان و تهران جاده ای است که سالهاست تبدیل به بزرگراه شده و نیز هر یک ساعت یک اتوبوس از ترمینال زنجان به تهران حرکت می کند اما جاده ی بین تبریز و زنجان چیزی است در حد یک راه فرعی و هر روز از ترمینال زنجان تنها یک اتوبوس به تبریز می رود و این مسئله یکی از علائم مهم وابستگی اقتصادی و ارتباطی زنجان(به عنوان بخش بزرگی از آذربایجان) به تهران و تجزی اقتصاد پیرامونی آذربایجان است. از نظر تجاری و ارتباط بازرگانی، آذربایجان بزرگترین و ثروتمندترین ایالت و مرکز اصلی ورود و خروج کالا به ایران تا عصر پهلوی بود و برای بررسی و اثبات این مسئله کافی است تورقی در آثار قلمی دوره ی قاجار به ویژه سفرنامه های اروپائیان بنمائیم. شهر تبریز یکی از مهمترین مراکز تجارت در شرق میانه بود و محورهای مواصلاتی آن با قلمرو تورکیه و قفقاز و روسیه، یکی از شاهرگ های اقتصادی منطقه بوده و بر اثر همین روابط تجاری و اقتصادی بود که تبریز تبدیل به مرکز نواندیشی و ظهور ایده ها و پدیده های نوینی شد که به دوران قرون وسطای ایران پایان داد اما نتوانست در برابر موج قدرتمند سانترالیسم توتالیتر شکل گرفته در مرکز که از نظر بنیان های نظری و هویت سیاسی کاملا وابسته و غیرمستقل بود، دوام بیاورد و با شکل گیری حکومت پهلوی تمام دستاوردهای نوین آذربایجان پایمال شده و این منطقه ی پراستعداد به ویژه تبریز هنوز هم تاوان آن را پس می دهد.
نگرش استعماری، تبریز را به عنوان بزرگترین مرکز تجارت و ارتباط منطقه خطری برای مرکز دانسته و برای از بین بردن و یا حداقل کاهش این خطر همانطور که زبان و فرهنگ آن را به حاشیه راند از نظر ارتباطی و اقتصادی در انزوا و حاشیه ی کامل قرار داده و محور اصلی ارتباط تجاری ایران را به بنادر جنوب انتقال داده و رابطه ی بسیار گسترده ی اذربایجان دوره ی قاجار با قفقاز و روسیه و تورکیه را کاملا قطع نمود ه و تحت کنترل درآورد و بر اثر همین سیاست های استعماری، سرمایه های خصوصی موجود در آذربایجان نیز ناگزیر به خروج از آذربایجان شده و به مناطق مرکزی کشور از جمله تهران یا به کشورهای دیگر منتقل شدند. مولفه ی دیگر برای بررسی این مسئله، پدیده ی مهاجرت است. هرچند آمار و ارقام دقیق و درستی در این باره وجود ندارد اما با یک بررسی ساده ی میدانی در شهرهای منطقه ی مرکزی ایران به ویژه تهران و مناطق اطراف آن به سادگی به این واقعیت پی می بریم که آذربایجان یکی از مهمترین مناطق مهاجرفرست است. وجود خیل انبوه کارگران تورک آذربایجانی در شهرهای مناطق مرکزی به ویژه شهرک های اطراف تهران و گتوهای (Ghetto) تورک نشین مبتلا به انواع معضلات و مشکلات اقتصادی و روانی و فرهنگی، بارزترین نشانه و دلیل حاشیه ای بودن اقتصاد آذربایجان است چرا که اگر چنین نبود این انبوه مهاجران تورک مجبور به ترک سرزمین مادری و تمامی موجودیت معنوی خود وزندگی در چنان وضعیت بحرانی در سرزمینی بیگانه نمی شدند و این مهاجرت انبوه علتی جز از بین رفتن عوامل جذب و افزایش عوامل دفع جمعیت بر اثر اعمال سیاست های استعماری و نگرش حاشیه ای به اقتصاد آذربایجان ندارد.
از منظر سیاسی نیز علی رغم اینکه آذربایجان به لحاظ موقعیت ژئواستراتژیک و ژئوپولوتیکی، مهمترین بخش ایران است اما هیچ تاثیرگذاری در تصمیمات سیاسی دولت ندارد و همه ی تصمیمات توسط یا حداقل با تایید مرکز گرفته می شود چنانکه در تمامی مراکز اداری- سیاسی آذربایجان رایجترین کلمه، تعیین تکلیف از مرکز و بخشنامه است و هیچ صاحب منصبی از صدر تا ذیل هیچ گونه آزادی عملی خارج از نظارت و اعمال تکلیف مرکز ندارد. همه ی امور تحت کنترل کامل مرکز بوده و چنانچه مدیری و مسئولی حتی در رده های پائین کوچکترین تصمیم بدون هماهنگی با مافوق خود که سلسله مراتب آن به مرکز ختم می شود بگیرد، متهم به اخلال گری شده و موقعیت خود را از دست خواهد داد و این تهدید دائمی است که مدیران و مسئولان امور اداری- سیاسی آذربایجان را جهت اثبات وفاداری و سرسپردگی به مرکز، کاسه ی داغ تر از آش می کند چنانکه سخت گیری مدیران دوایر دولتی در آذربایجان به زیردستان خود و سرسپردگی آنان به مرکز از ویژگی های خاص بوروکراسی در آذربایجان به ویژه تبریز است. مدیران سطح کلان از جمله استاندارهای استان های آذربایجان اکثرا غیرآذربایجانی بوده و هستند واگر آذربایجانی هم باشند جهت حفظ منافع و ارتقا موقیت خود و رفع احتمال هرگونه اتهام بومی گری از خود، سرسپرده تر از غیرآذربایجانی ها بوده و در تورک ستیزی و به حاشیه راندن نیروهای سیاسی منتقد از ساختار سیاسی، بسیار تندروتر از همترازان غیرآذربایجانی خود هستند. تفکر نیم بند انتقادی موجود در درون ساختار سیاسی ایران نیز که با عنوان "اصلاح طلبی" شناخته شده است کاملا تمرکزگرا بوده و در نگرش استعماری نسبت به آذربایجان تفاوتی با رقیب محافظه کار خود ندارد و حتی غلظت ناسیونالیسم تمامیت طلب پارسی در میان اصلاح طلبان بسیار بیشتر از محافظه کاران است چنانکه اکثر تئوریسین های این جریان به هیچ وجه حاضر به قبول و تحمل وجود و حضور تفکر و جریان سیاسی برخاسته از آذربایجان با عنوان "هویت طلبی" یا "حرکت ملی" شناخته می شود، نیستند و عملکرد 8 ساله ی آنان در دوره ی ریاست جمهوری خاتمی موید این مدعاست هر چند که در بخشی از این دوره ی 8 ساله بر اثر وجود فضای نسبتا باز سیاسی فرصتی برای طرح شدن این گفتمان فراهم شد اما این تحول هیچ تغییری در نگرش استعماری اصلاح طلبان نسبت به آذربایجان و گفتمان سیاسی طرح شده از سوی حرکت ملی آذربایجان ایجاد نکرد و پخش فیلم توهین خاتمی و هم مسلک هایش به تورکها و آذربایجانی ها در روزهای اخیر سند و شاهدی دیگر بود بر این مدعا و همچنین به احتمال زیاد در صورت بر سرکار آمدن دوباره ی اصلاح طلبان، ایشان در رفتار و واکنش خود نسبت به گفتمان سیاسی جاری در آذربایجان تجدید نظر کلی در مقایسه با دوره ی ریاست جمهوری خاتمی نموده و دیگر اجازه ی تکرار فرصت های پیشین را هم برای آذربایجان نخواهند داد.
حضور و تسلط بیگانه بر امور؛ بر اساس تعاریف و تبیینی که در ابتدای مقاله درباره ی خود و بیگانه ارائه شد، از منظر هویت طلبی، آذربایجان به عنوان واحد سرزمینی ائتنیک زبانی تورک محسوب شده و در تعریف ارضی "ملت آذربایجان" و در تعریف زبانی "ملت تورک" را تشکیل می دهند. بر اساس ملیت سرزمینی، بیگانه هر آنکسی است که غیر آذربایجانی است ولی تبیین تعریف خودی و بیگانه بر این اساس دو مانع و مشکل اساسی دارد؛ یکی اینکه توافق دقیق و قبول عامی درباره ی حدود ارضی آذربایجان وجود ندارد و یکی از مهمترین وظایف جنبش ملی آذربایجان، بررسی و تبیین و تلاش برای حل این مسئله است. دیگر اینکه؛ چگونه می توان تورکان غیرآذربایجانی ایران را که علاقه و احساس تعلق خاصی به آذربایجان و به ویژه تبریز دارند، به خاطر غیرآذربایجانی بودن بیگانه دانست؟ بر این اساس تعریف منطقی، خودی و بیگانه می تواند بر هر دو مولفه استوار باشد، یعنی از منظر جنبش ملی آذربایجان، هر آذربایجانی اعم از تورک و غیر تورک و هر تورک اعم از آذربایجانی و غیرآذربایجانی، می تواند عضوی از جمع همبسته ی آذربایجان باشد و بر این اساس هر غیرتورک و هر غیرآذربایجانی بیگانه محسوب می شود(البته این تنها یک پیشنهاد است). حال این سوال مطرح می شود که آیا در آذربایجان تسلط چنین بیگانه ای وجود دارد؟ در بعد ذهنی یعنی تفکر حاکم، قضیه کاملا صادق است. تفکر حاکم بر ساختار قدرت و تمامی ارکان وابسته به دولت ایران و رسانه های آن ها کاملا با هویت تورکی- آذربایجانی بیگانه اند و تمام تلاش مراکز ادرای- سیاسی وابسته به حکومت تهران در آذربایجان در راستای تجلیل هویت و زبان فارسی و تقلیل و تحقیر زبان و هویت تورکی- آذربایجانی و محدود کردن تعریف ارضی آذربایجان به تبریز و اطراف آن است چنانکه یکی از مشکلات اساسی هویت طلبان زنجانی با مراکز دولتی، حساسیت شدید این مراکز به واژه ی آذربایجان و مخالفت آنان با به کار بردن این واژه و تعریف زنجان به عنوان بخشی از آذربایجان است. البته در سال های اخیر تفکر حرکت ملی آذربایجان در مراکز اداری- سیاسی در خود آذربایجان و تهران گسترش و نفوذ زیادی یافته است ولی هنوز از آنچنان قدرتی برخوردار نیست که بتواند به طور علنی در صحنه ظاهر شده و در عملکرد سیستم سیاسی به ویژه در خود آذربایجان تاثیر بگذارد. در بعد عینی، مسئله کمتر از بعد ذهنی و فکری صادق است. بدین معنا که تمامی کارگزاران و مسئولان و مدیران دست اندرکار و برنهاده ی حکومت ایران در آذربایجان بر اساس تعریف ارائه شده، بیگانه نیستند ولی نسبت به هویت واقعی خویش بیگانه تر از بیگانه اند و در راستای ستیز با هویت واقعی آذربایجان و گسترش استیلای مرکز بر آذربایجان، تندروتر از همترازان غیر تورک و غیرآذربایجانی خود هستند و همین طیف گسترده است که در ادبیات چپ "بورژوازی کمپرادور" خوانده می شود یعنی طبقه ای از خود جامعه ی تحت استعمار که به متروپل کاپیتالیست وابسته بوده و در خدمت استعمارگر است. از منظر جنبش ملی آذربایجان نیز این طیف گسترده از میان اقشار و طبقات مختلف تورکان آذربایجانی و غیرآذربایجانی اند که هویت واقعی خود را دانسته یا نادانسته انکار کرده و در خدمت تفکر و هویت بیگانه قرار گرفته اند و برای اثبات وفاداری خود به متروپل پارسی حاضر به مبارزه ی تمام عیار و بی امان با هویت و زبان تورکی و جنبش تورکی- آذربایجانی در ایرانند تا مبادا از سوی متروپل متهم شده و منافع خود را از دست بدهند. هر چند این طیف آسیمیله ی وابسته به متروپل، اکثریت کارگزاران حکومت ایران در آذربایجان را تشکیل می دهند اما همانطور که گفته شد اکثر مدیریت های کلان در آذربایجان به غیرتورکها و غیرآذربایجانی ها محول می شود.
وجود نظام توجیه گر؛ بررسی تاریخ استعمار در مناطق مختلف جهان به روشنی بیانگر وجود چنین نظامی جهت توجیه وضعیت استعماری در جوامع تحت استعمار است. بزرگترین و مهمترین رسالت و نقش نظام توجیه گر طبیعی و حتی آرمانی و مطلوب جلوه دادن اوضاع و توجیه شرایط استعماری جاری است. نظام توجیه گر به مثابه ماده ی مخدره و روان گردانی است که جامعه ی تحت استعمار را از مسئله ی اصلی غافل نموده و خدمتگزاری به سیستم و نظام استعماری را یک تکلیف و امر بسیار مطلوب و پسندیده می نمایاند. این نظام توجیه گر اکثرا به شکل یک ایدئولوژی برتر عرضه می شود و مردمان جامعه ی تحت استعمار بر اثر ناآگاهی و الیناسیون و از خودبیگانگی، برتری آن ایدئولوژی نسبت به هر مولفه و شناسنامه ی هویتی را پذیرفته و در خدمت آن در می آیند. نظام توجیه گر برای دوام و بقای وضعیت استعماری دائما مایه کوبی شده به روز می شود و هر روز تکلیفی نو پیش پای جامعه ی تحت استعمار می نهد تا برای رسیدن به آن تلاش کنند. ایدئولوژی نظام توجیه گر به طور انحصاری و گسترده و بی وقفه تبلیغ می شود تا احتمال نضج و رشد هرگونه تفکر منتقد و مخالفی را به ویژه براساس مولفه های هویت جمعی جامعه ی تحت استعمار، از بین ببرد. از دیگر ویژگی های نظام توجیه گر تقدس تراشی است. نظام توجیه گر به عنوان یک ایدئولوژی مقدسی که خدمت در اره آن یک تکلیف اخلاقی و حتی الهی است، تولید و بازتولید می شود و نیز خدمتگزاران آن از میان جامعه ی تحت استعمار به عنوان افراد ایده آل و الگو برای دیگران مورد تمجید و تقدیر دائمی مرکز قرار می گیرند و تمامی اینها تلاشی است برای فریب دادن جامعه ی تحت استعمار و سرپوش نهادن به ماهیت و اهداف واقعی سیستم حاکم. شناخته شده ترین نمونه ی نظام توجیه گر، ایدئولوژی کمونیسم در شوروی سابق بود. چنانکه می دانیم بخش بزرگی از اقمار هسته ی روس شوروی سابق را غیر روسهایی تشکیل می دادند که در صورت بازگشت به هویت واقعی خویش می توانستند جنبشهای ملی برعلیه دولت شوروی به راه انداخته و خود را از سلطه ی آن برهانند پس برای جلوگیری از به وقوع پیوستن چنین احتمال خطرناکی، ایدئولوژی انترناسیونالیستی کمونیسم بهترین ابزار و نظام توجیه گر بود تا غیرروسها را در خدمت شوروی نگه داشته و برای آنان تکلیف ایدئولوژیک تعریف کرده و جامعه ی ایده آل بی طبقه ی کمونیستی را به عنوان مدینه ی فاضله و هدف نهایی برای آنان ترسیم کند در حالی که ماهیت اصلی و واقعی اتحاد جماهیر شوروی چیزی نبود جز بهره کشی از اقمار غیرروس به نفع متروپل شوروی یعنی سرزمین ائتنیکی گروه زبانی روس(عمدتا روسیه ی امروزی) و در حالی که در دورافتاده ترین روستاهای تورکستان(آسیای میانه) کشاورزان می بایست در راه رسیدن به جامعه ی بی طبقه و آرمانشهر کمونیسم و آرمان خیالی ایجاد حکومت جهانی پرولتاریا، خالصانه تلاش کنند، شهرهای روسیه در حال توسعه و رشد و رونق بودند و تمامی صنایع بزرگ و سرمایه های کلان در آنها متمرکز می شد وملل غیر روس زمانی متوجه حقیقت امر شدند که شوروی فروپاشید و ایدئولوژی مقدس کمونیسم به موهوماتی خنده دار تبدیل شد و روسیه کشوری ثروتمند و قدرتمند از آب درآمد و آن اقلیت های بیچاره ماندند با اقتصادی ورشکسته و تاریخ و فرهنگی برساخته و جامعه ای در آستانه ی فروپاشی و پر از تضادها و ناهنجاری ها و فلاکت های گوناگون و البته هنوز هم باید سپاسگزار پدرخوانده ی عزیزشان می بودند که اجازه می داد تا آنها به کشوری مستقل تبدیل شوند و لطف نموده و به رگبار توپ و تفنگشان نمی بست!. در ایران نیز چنین وضعیتی از دوره ی پهلوی برقرار بوده وهست. البته در دوره ی پهلوی نظام توجیه گر قدرتمندی وجود نداشت و تنها تقدس سلطنت و شکوه و عظمت تاریخی و البته خیالی متروپل، یعنی سرزمین ائتنیکی پارسیان(ایران مرکزی) و برتری زبان فارسی و ناسیونالیسم ارضی پان ایرانیسم تبلیغ می شد اما پتانسیبل و توان تبدیل شدن یک ایدئولوژی مقدس که خدمت در راه آن یک تکلیف مقدس باشد را نداشت و به همین سبب نتوانست در برابر قدرت ایدئولوژیک کمونیسم و مذهب دوام بیاورد. پس از سرنگونی حکومنت پهلوی نیز با این که ایدئولوژی و جریان چپ از سهم بیشتری در براندازی حکومت و به تبع آن از حق بیشتری در تشکیل حاکمیت جدید برخوردار بود به علت انشقاق های درونی بین نیروهای چپ و حمایت غرب از طیف مذهبی، مذهبی ها توانستند قدرت را در دست گرفته و تمامی رقیبان از جمله چپ ها را با خشونت تمام حذف کنند. در حالی که شعار سیستم و حاکمیت جدید برابری و برادری بوده وهست ولی امروز بر هر محقق تیز بینی ثابت شده است که این شعارها بخشی از نظام توجیه گر حکومت جدید بوده است که رفته رفته تکامل و تکوین یافته و توانست موجودیتی با نام و عنوان ایران را حفظ کرده و به روند خدمتگزاری ملل غیر فارس به متروپل فارسی زبان را بهتر از قبل ادامه دهد. نظام توجیه گر حکومت فعلی ایران، مذهب شیعه و صورت ایدئولوژیک آن مبنی بر تلاش برای ایجاد آرمانشهر اسلام شیعی ذر ایران و نیز تسری این آرمان به تمام دنیاست چنانکه ایران به عنوان مرکز جهان اسلام و مدینه ی فاضله ی عدالت و برابری در دنیا تبلیغ می شود وتلاش برای دفاع از این موجودیت و ایدئولوژی مقدس یک تکیف الهی برای همگان است ولی در ذات خود چیزی نیست جز موهوماتی که تنها کارکرد آن همان کارکردی است که ایدئولوژی کمونیسم در شوروی داشت و توضیح داده شد یعنی سرپوش نهادن به ماهیت واقعی حکومت و تفکر حاکم بر ایران که همانا به خدمت گرفتن ملل غیر فارسی زبان جهت توسعه ی هویت و فرهنگ پارسی و توسعه و رشد اقتصادی متروپل یعنی سرزمین ائتنیکی پارسی زبانان است اما نظام توجیه گر امروز یعنی ایدئولوژی مقدس مذهبی وضعیت را چنان می نمایاند که کوشیدن در راه اعتلای ایران به مثابه یک تکلیف الهی و مقدس است و اگر زبان فارسی تقویت شده و مراکز کشور آباد می شوند همگی در جهت رسیدن به هدف مقدس یعنی پایداری نمونه ی آرمانی عدالت جهانی و گسترش آن به سایر نقاط دنیاست در حالی که این همه مشتی مالیخولیا به مانند کمونیسم شوروی است ولی بخش عمده ای از آذربایجانی ها به خصوص به خاطر پایبندی و تعصب نامعقول مذهبی بوسیله ی همین نظام توجیه گر شدیدا تخدیر شده و در راه خدمتگزاری به نظام حاکم و ایدئولوژی مقدس آن می کوشند. این نظام توجیه گر به خاطر برخورداری از پشتوانه ی قدرتمند مذهب که منبعی بی پایان و سرشار جهت تخدیر و فریب دادن ملل تحت سلطه بسیار موفق عمل کرده و توانسته است بخش عمده ای از آذربایجانی ها را رد صف اول ایرانبانی و دفاع از نظام حاکم قرار داده و این واحد ائتنیکی(آذربایجان) را دچار انشقاق و تجزی اجتماعی اساسی کند. همچنین این نظام توجیه گر با ظرافت خاصی در لفافه ی مذهب، وجود تاریخی و هیثیت فعلی ملت فارس را به جای موجودیت و هویت تمامی ایرانیان جا زده و در دفاع از هویت عمدتا برساخته ی پارسی نیز انبوهی از قلم به دستان و سیاستمداران و شبه روشنفکران غیر فارس را زیر علم خود گرد آورد و اگر بخواهیم برای این مورد مثال و نمونه بیاوریم، بحث به درازا خواهد کشید و تنها به یک نمو نه ی مهم و جاری روز اشاره می شود که همانا مسئله ی نام و عنوان خلیج قرار گرفته در جنوب ایران است چنانکه انبوهی از قلم به دستان و صاحب دفتر و دستک های فرهنگی دولتی در آذربایجان در حالی که برای صیانت از نام و عنوان پارسی برای این خلیج قلم زده و یقه درانی می کنند، جمله ای حتی در دفاع از زبان و هویت ملت خویش نگفته ونمی نویسند سهل است که خودستیزی نیز می کنند چرا که هیچ درک و فهم صحیح و عالمانه ای از جامعه ی خویش ندارند و به کلی در برهوت نافهمی و کج اندیشی به سر می برند به خصوص که منافع شخصی نیز آنان را در این راه به عنوان انگیزه ای قدرتمند تشویق و تشجیع می کند و این است مهمترین اثر تخدیری نظام توجیه گر در مغز و ذهن و روح جمعی جامعه ی تحت استعمار و استعمارزده!.
تجزی اجتماعی؛ جامعه ی استعمارزده و تحت استعمار جامعه ایست نامتعادل که شدیدا دچار ناهنجاری های و تشتت های درونی است و گاها این سردرگمی به حدی است که عنوان درماندگی باید به آن داد. استعمار بدین علت که تنها به بهره وری خویش می اندیشد، در ذات خود بی نظمی آور و تعادل به هم زن است و تجزی اجتماعی در جامعه ی تحت استعمار زمانی رخ می دهد که تسلط استعمار به حدی می رسد که هیچ توانایی درونی در جامعه ی زیر استعمار برای تعیین جهت و هدف جمعی وجود ندارد و بدین سبب گرایش غیر معقول و ناهنجاری به رفاه کاذب در آن وجود دارد چرا که زیستن معنایی جز انتفاع غریزی و اقتصادی ندارد و این رفاه زدگی خود عامل مضاعفی می شود جهت افزایش روزافزون فاصله ی طبقاتی در جامعه ی تحت استعمار چرا که ثروت کسب شده نه بر اثر انباشت سرمایه و تولید مازاد بلکه به وسیله ی پول شویی و دلالی و مقاطعه کاری و امثال این روشهای غیر مولد به دست می آید و در واقع نوعی غارت و تقسیم بندی ناعادلانه ی دارایی ای ثابت و حتی رو به کاهش است که جامعه ی تحت استعمار را دچار استثمار داخلی و مستعد درگیری طبقاتی می کند و در این جامعه ی بلاتکلیف و سردرگم، استعمار به خاطر بهره مندی از قدرت اقتصادی و ابزارهای تبلیغی و استیلای سیاسی ای که دارد به راحتی می تواند گروههای متعارض در آن ایجاد نماید. تجزی اجتماعی در جامعه ی تحت استعمار به حدی پیچیده و چند لایه است که ریشه یابی و در عین حال ریشه کن کردن آن کاری بسیار صعب و سخت است. اولین تجزی، تقسیم جامعه به دو گروه خادم و یا طرفدار استعمار در یک سو و غیر از آنها در سوی دیگر است(و این بقیه نیز خود طیف های مختلفی را شامل می شود از بی تفاوت ها گرفته تا معتقدین به مبارزه با استعمار). این اولین گام استعمار در تجزیه ی درونی اجتماعی جامعه ی تحت استعمار است که طبق آن این جامعه به دو گروه کلی خادم و خائن(از نگاه استعمار) تقسیم می شوند بدین معنا که بخشی که در خدمت استعمار و پیش برد اهداف و برنامه های آن قرار می گیرند انسان هایی وطن دوست و فهیم تبلیغ می شوند و گروههای دیگر و مهمتر از همه، مخالفان و منتقدان؛ گروهی خائن به وطن و ضد نظم واخلال گر. سطح و لایه های بعدی تجزی، انشقاق درونی خود گروههای غیر خادم به استعمار است چرا که در حالی که گروه خادم(در خدمت استعمار) حول محور ایدئولوژی عرضه شده از متروپل و منافع مشترک متحدند، گروههای غیرخادم تا زمانی که نتوانند ایده یا منفعت مشترکی برای خود تعریف کنند در انشقاق و پراکندگی به سر می برند. استعمارگر نیز به برکت امکانات وسیعی که در اختیار دارد(از قدرت اقتصادی گرفته تا سیستم اطلاعاتی و جاسوسی) به آسانی می تواند در بین آنان چند دستگی و اصطکاک ایجاد کند تا از تمرکز و اتحاد نیروهای منتقد و مخالف سیستم استعماری جلوگیری کرده و حتی آنها را به جان هم انداخته و توان آنان را در درگیری های داخلی به تحلیل برده و عاجز ار هرگونه اقدامی مفید و موثر در راستای استعمارزدایی کند. در جامعه ی آذربایجان چنین پدیده ای(تجزی اجتماعی) در لایه های اولیه ی آن به وضوح قابل مشاهده است چنانکه بخش عمده ای از آذربایجانی ها به انحاء مختلف در خدمت حکومت ایرانند، از خدمت در یگانهای نظامی و شبه نظامی سپاه پاسداران و بسیج گرفته تا مراکز فرهنگی ای که همکاری با آنها منافع اقتصادی چندانی هم ندارد. در رسانه های ایران از این گروه با عناوینی همچون "آذری های وطن پرست"، "آذری های غیرتمند" و امثال این توصیفات یاد می شود و به ویژه به شبه روشنفکران و نویسندگان این طیف، تریبونها و فرصت های بسیار داده می شود تا درباره ی فرهنگ و تاریخ آذربایجان بحث نموده و آثار قلمی بیافرینند و موسسات به ظاهر فرهنگی ای مانند آران با این هدف ایجاد شده و تونسته اند در راستای اهداف خود عده ی زیادی از انتلکتوئل های خام اندیش آذربایجانی را به خدمت بگیرند. نمونه ی دیگر مراکز سپاه و بسیج اند که عده ی کثیری از آذربایجانی ها به ویژه از طبقات پائین در آنها مشغول خدمت و پیش بردن اهداف حکومت ایرانند و چنانچه لازم باشد حکومت از این نیروها جهت سرکوب هموطنان منتقد و معترضشان استفاده خواهند نمود و درگیری و برادر کشی در جوامع استعمارزده ی جهان از تلخ ترین تراژدی های تاریخ معاصر است که در آذربایجان نیز تکرار آن به هیچ وجه دور از انتظار نیست چنانکه نمونه ای از آن در وقایع خرداد سال 85 (بحران کاریکاتور) مشاهده شد. لایه های بعدی تشتت و تجزی اجتماعی می تواند در میان گروههای غیرخادم به حکومت ایران در جامعه ی آذربایجان ایجاد شود و البته حکومت را کاری با بی تفاوتها نیست بلکه طرح و پلان آن معطوف به ایجاد تجزی و انشقاق دوباره در بین خود گروههای منتقد و مخالف نظام حاکم خواهد بود. همانطور که گفته شد اکنون گروههای منتقد و مخالف نظام استعماری ایران در آذربایجان گروههایی هستند که در زیر کلیتی به نام "حرکت ملی آذربایجان" با ایده ی نجات ملی مشغول فعالیت اند ولی به سبب نوپا بودن این جنبش و نیز شرایط حاکم، فعالان این جبهه هنوز نتوانسته اند پلتفرم واحدی برای خود تعریف کرده و براساس آن حرکت و اقدام نمایند و نمونه ی موردی و عینی آن، مسئله ی انتخابات ریاست جمهوری ایران است که چندین موضع مختلف و متعارض در بین فعالان حرکت ملی آذربایجان در این باره دیده می شود و نوعی عدم انسجام در این باره مشهود است که در عین حال می تواند موجب انشقاق و تجزی در بین فعالان این جنبش شود و اگر تلاش حکومت ایران برای ایجاد انشقاق و تجزی در بین فعالان حرکت ملی آذربایجان را هم به این بی برنامگی داخلی علاوه کنیم، خطر چندپارگی تشدید می شود و این ها همه نمونه ها ومصادیق آثار تجزی اجتماعی در جامعه ی آذربایجانند
کلیت این بحث و ویژگی های برشمرده که تا حدی سعی بر تبیین نظری آنه و بررسی مصداقی شان درباره ی جامعه ی آذربایجان شد، بحث مطولی است که این مقاله تنها به قصد طرح مسئله در این زمینه به تحریر آمده و امیدواریم که این طرح مسئله مدخلی باشد برای فعالان جنبش ملی آذربایجان به ویژه آنهایی که مطالعات و تخصص جامعه شناسی دارند تا با نگرشی عمیق به مطالعه ی جامعه ی آذربایجان پرداخته و راهکارهای متناسب جهت عبور از این موانع و بحران ها پیشنهاد کنند.
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.