هویت و قوچانی
از خودم خجالت می کشم
نوشته ای از محمد قوچانی درباره هویتش
با مقدمه ای از رضا کاظمی
مقدمه ای از یک گیلانی که هویتش را انکار نمی کند:
کمتر ایرانی ای است که اهل مطالعه و اندیشه باشد و نامی از محمد قوچانی نشنیده باشد. من در دوران دانشجویی ام در مشهد و در بحبوحه شور و حالی که از دوم خرداد در فضای دانشگاه جاری بود( من در پاییز سال ۷۶ به دانشگاه علوم پزشکی مشهد راه یافتم و چه سال خوبی بود با حضور خاتمی عزیز) از خوانندگان نوشته های او بودم . دو سه سال بعد ،من دیگر روزنامه نمی خواندم. قاطعانه تصمیم گرفتم از هرگونه گرایش سیاسی و حتی فکریدن به آن کناره بگیرم که خوشبختانه تا به امروز کمترین تغییری در اراده ام رخ نداده است… بگذریم این نوشته در مورد کس دیگری است. بله من تقریبا سه چهار سال از محمد قوچانی کم سن و سال ترم ولی در آن روزگار گمان می کردم نوشته های عاقله مردی میانسال را می خوانم( یک نفر دیگر هم بود که فکر می کردم خیلی پیر است و او میانسال خوش تیپ و قبراقی بود : جعفر خان مدرس صادقی که درود خداوند بر او) .همین دو سه سال پیش بود که به شکلی تصادفی فهمیدم محمد قوچانی نه تنها خیلی جوان است که از هم ولایتی های ما هم هست. بله او گیلانی است و دردمندانه مثل بیشتر گیلانی ها که شمارشان در عرصه فرهنگ و اندیشه چشمگیر و پرشمار است( جمعیت کل این استان حتی از شهر مشهد هم کمتر است!!!) از ابراز هویت و اصلیت خود پرهیز می کرده و آنرا مایه سرشکستگی خود می دانسته. مثل آیدین آغداشلو،مثل هوشنگ ابتهاج، مثل انوشیروان روحانی ، مثل زنده یاد اردشیر محصص، مثل مهرداد فلاح( از پیشروان شعر پست مدرن ایران)، ، مثل حمیده خیرآبادی و ثریا قاسمی ، مثل علیرضا خمسه ، مثل شادمهر عقیلی، مثل بیشتر وقتهای احمد میراحسان ( که خودش می گوید عاشق تهرانم و خودم را تهرانی می دانم با اینکه در لاهیجان زندگی می کنم)، مثل علی عبدالرضایی و.. مثل بسیارانی دیگر که قطعا هرگز جز ( زبانم لال)به مرگ نشانی از هویتشان به دست نمی دهند. و البته کسانی هم هستند مثل عموپورنگ که با لودگی هرچه تمام تر تصویری بلاهت بار و مسخره همچون سید علی میری و حمید شب خیز از گیلانی ها به دست می دهند و کسی هم نیست که توی دهنشان بزند . شک ندارم که این میزان لودگی اگر در قالب کاراکتری آذری زبان روی آنتن می رفت آذری های این سرزمین پدر صاحاب بچه را در می آوردند. دست برقضا غروب چند روز پیش در سریال مهمانخانه سعادت جناب محمدرحمانیان که اتفاقا همسر مکرمه شان خانم مهتاب نصیر پور از دیار تنکابن اند( و می دانید که تنکابنی ها یا همان شهسواری ها خودشان را بیش از اینکه مازندرانی بدانند گیلانی به حساب می آورند و گویششان هم به گیلان بسیار نزدیک تر است) شخصیتی بی اندازه زبان نفهم و هتاک و پرخاشگر را در قالب یک گیلانی با شکل و شمایل میری به نمایش گذاشته بود که باز هم جای تاسف دارد. البته اینکه جامعه شهری گیلان تا چه اندازه در عرصه تمدن و اندیشه پیشرو است بر هیچ کس پوشیده نیست ولی خود گیلانی ها و تلویزیون حقارت بارشان در برنامه های تولیدی شان اصرار دارند همه گیلانی ها را با لباس روستایی و سبیل چارلی چاپلینی و در هیبت ماهی گیر یا ماهی فروش و یا دست بالا کشاورز و برنجکار و چایکار به نمایش بگذارند و این دقیقا چیزی است که هر ابلهی(دور از ساحت شما) اگر سری به شهر های این استان که دست برقضا شهرهای توریستی و مهمی هم هستند( انزلی، آستارا، لاهیجان، رشت و…) بزنند نشانی از آن نمی بییند و با تصویری کاملا متضاد روبرو می گردند:انسانهایی فاخر در نمایه های بیرونی و اندیشه های درونی و با مدنیت و بلندنگری غیر قابل انکار.
بگذریم … در چنین حال و هوایی اخیرا نوشته ای از محمد قوچانی خواندم که آشکارا و صریح از گیلان و هویت گیلانی و از عذاب وجدانش از کتمان هویت نوشته بود. نوشته ای تاریخی و تعیین کننده است که
آنرا در زیر برایتان عینا می گذارم تا بخوانید و به حرفهایم تنها در حد یک تعصب جغرافیایی نگاه نکنید. چون چنین تعصبی ابدا در من نیست و همه آدمهای دنیا را به یک میزان دوست ندارم! سالهاست که این استان کوچک با جمعیتی اندک در عرصه تولید اندیشه و فرهنگ سردمدار است ولی آشکارا از هرگونه بودجه و خدمات فرهنگی و اقتصادی همه دولتها محروم نگاه داشته شده است و البته می شود حدس زد به چه دلیل… لعنت به همه دلیل هایش ولی آن دلیل که برای من مهم تر است همین خودباختگی و بی هویتی روشنفکران گیلانی است که هوای سربی تهران بدجور جوگیرشان کرده و کمترین گامی برای این بهشت ایران برنداشته اند که هیچ؛ از گفتن نامش هم ابا دارند. وقتی می بینم کسی مثل هوشنگ گلمکانی که فقط پانزده سال در گرگان زندگی کرده و حتی اسمش هم نشان می دهد که از دیار گلمکان در خراسان است، چنان به گرگانی بودنش افتخار و اصرار دارد و یا بابا چاهی و زنده یاد آتشی و… همیشه سوگل و چشم و چراغ دیار تنگستان هستند و نام ارجمند شهریار مندنی پور همیشه تداعی گر شیراز است و یا رضا کیانیان دم به دم به هر بهانه ای از خاطرات مشهد خود می گوید جانم آتش می گیرد. پس فعلا درود بر شرف محمد قوچانی ،جوان هم نسل ما که هرچند با آراء و چرخش های اندیشه اش همراه و هم عقیده نیستم ولی در اندیشمند بودن و شرافت کاری اش تردیدی ندارم. بگذریم که یکبار به واسطه دوست خوبم امیر قادری( که اتفاقا او هم همه جا با افتخار جار می زند که خراسانی است) با نشریه مرحوم ِشهروند امروز به سردبیری همین آقای قوچانی همکاری کردم و این همکاری هرچند همان یک بار بود ولی به جا و درست بود و خوشبختانه بازخوردهای خیلی خوبی هم برایم داشت.
رضا کاظمی
این هم نوشته صریح جناب قوچانی که در مجله گیله وا منتشر گردید
گیلهوا که منتشر شد حتی همهی گیلانیها نمیدانستند که گیلهوا یعنی چه؟ و تنها با رجوع به داخل جلد مجله بود که متوجه میشدند گیلهوا یعنی بادی که از جانب گیلان وزان است و…
ناآگاهی از نام و نشان گیلهوا، اما نشان از بحران بزرگتری داشت که آغاز قرن اخیر اقوام ایرانی با آن روبهرو هستند و آن بحران هویتهای ایرانی یا هویتهایی است که مفهوم ایرانی را در طول زمان ساخته است. واقعیت این است که نه ایران هرگز یک دولت متمرکز بوده و نه ایرانی هرگز یک ملت یکدست و از این رو اگر هم رضاخان سعی کرده دولت-ملت ایرانی را بسازد موفق نبوده است؛ چرا که ایران همواره و هنوز یک امپراتوری، یک سرزمین چندملیتی، چندمذهبی و چندزبانی بوده و همین راز بقای ایران در طول تاریخ شده است. ایران به این معنا فلات قارهای فرهنگی از دجله تا سند و از جیحون تا خلیج فارس بوده که در آن قومیتها و حتی حکومتهای مختلفی زندگی و حکمرانی میکردند و هرگز ایرانی بودن را برابر فارس بودن ندانستهاند و یک ترک، یک عرب، یک کرد، یک بلوچ، یک ترکمن و یک گیلک همه خود را به همان اندازه ایرانی میدانستهاند که یک اصفهانی یا کرمانی یا تهرانی یا شیرازی و…
روزگاری که گیلهوا آغاز به کار کرد، جهان آبستن ناسیونالیسم بود که علیه امپریالیسم روسی در شرق اروپا و بالکان و آسیای میانه و قفقاز بیش از همه خود را نشان میداد. در ایران نیز دولت به ناسیونالیسم توجهای دوباره کرد و انترناسیونالیسم اسلامی را کنار نهاد و به اقوام ایرانی مجال خودنمایی داد. گیلهوا در چنین فضایی متولد شد. گیلانیان هرگز ادعای ناسیونالیسم محلی نداشتند چه آنان در انواع و اقسام ایدئولوژیهای دیگر در تهران و دیگر شهرهای ایران دست برتر را بر فارسها داشتند و از این رو دلیل نمیدیدند که حساب خود را از دیگران جدا کنند و چون قیام مشروطه به فتح تهران انجامید، این مردم تبریز و رشت بودند که به داد تهران و مشروطه رسیدند، پس ایران همان گیلان بود اما معنای این باور این نبود که یک فرهنگ، زبان و قوم از بین برود.
روزگاری که گیلهوا منتشر میشد نسل من از اینکه گیلکی حرف بزند شرم داشت. اینکه رشتیها قطور را قُطور میگویند، اینکه به جای فعل دعوا کردن از دعوا گرفتن استفاده میکنند، اینکه از اصواتی مانند آووووو برای تعجب استفاده میکنند، اینکه اهل جنگ و دعوا نیستند، مورد طعنه بود. نسل من سعی میکرد گیلکی رفتار نکند و خود را گیلک نشان ندهد. هرچه مخفیتر، موفقتر.
در چنین فضایی(که مادران با پدران گیلکی و والدین با فرزندان فارسی حرف میزدند) تولد گیلهوا یک اتفاق بود. اتفاق بود که نهجالبلاغه را به زبان (و نه لهجه) گیلکی ترجمه میکرد، اتفاق بود که به هر دو لهجهی رشتی و لاهیجانی، بیهپس و بیهپیش داستان چاپ میکرد، اتفاق بود که بدل از شعرنو، مکتب جدید شعر گیلکی یعنی «هساشعر» (شعر اکنون، شعر امروز) را ترویج میکرد. گیلهوا چندی روی جلدش را به رجال گیلان اختصاص داد که برخی از انان وارد خاطرهی جمعی همهی ایرانیان شده بودند مانند گلچین گیلانی: شاعر باز باران با ترانه…
گیلهوا خوشبختانه در رشت نماند و همراه نسل من به تهران هم آمد، به خیابان انقلاب در کتابفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران، همان روزها که ما دانشجویان دانشگاه تهران بودیم و به تدریج با وجود گیلهوا بیشتر به این نکته پی میبردیم که نباید از گیلانی بودنمان ابایی داشته باشیم که گیلان ما میرزاکوچک خان و محمد معین و ابراهیم پورداوود و اکبر رادی و پرفسور رضا و… دارد. که گیلان ما گیلهوا دارد.
اگر در آغاز دههی ۷۰ دغدغهی گیلهوا فرهنگ گیلان بود و زبان و ادبیات و تاریخ آن، این روزها وقتی به رشت میروم، وقتی که خواهر کوچکم را میبینم که به چه عشقی به زبان گیلکی سخن میگوید بدون اینکه خجالت بکشد، میفهمم که گیلهوا چهقدر موثر بوده است. امروز این منم که خجالت میکشم که چرا نمیتوانم به زبان گیلکی سخن بگویم. مهم نیست که نسل جوان ما چهقدر گیلهوا میخواند، مهم این است که احیای زبان گیلکی از صورت زبانی شفاهی به زبانی نوشتاری چون زنجیرهای بر نسل جدید گیلانیان هم اثر نهاده است.
این روزها اما در پایان دههی ۸۰ دغدغهی گیلهوا توسعهی گیلان است و شاید باید در مجله تغییراتی متناسب با این هدف و دغدغهی جدید (که در سرمقالههای مدیر مجله مشهود است) صورت گیرد. شاید امروز در کنار «هساشعر» باید به فکر «هسافکر» هم بود. گیلان از نظر اکثر مردم ایران تنها یک موزهی طبیعی است اما تاریخ گیلان از مارلیک تا عمارت شهرداری رشت نشان میدهد که سابقهی تمدنی و شهری گیلان حتی در روستاهایش از بسیاری از نقاط دیگر ایران فراتر است. بنابراین اگر روزی کسی نمیدانست که گیلهوا بادی است گه از جانب گیلان وزان است، گیلهوا مفتخر است که امروز تعداد بیشتری از مردم این ماجرا را میدانند. اما نباید به این قناعت کرد. تازه آغاز کار است: گیلهوا را از مجلهی فولکلور خارج کنید و به مجلهی امروز تبدیل کنید.
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.