تاریخ مشروطه و ناگفته های آزربایجان / م.عربی زنگانی
تاریخ مشروطه و ناگفته های آزربایجان
یازار: م.عربی زنگانی
روز 14مرداد سالروز امضای فرمان مشروطه توسط مظرالدین شاه قاجار است. پادشاه رقیق القلبی که بر خلاف بسیاری از کارگزاران همه کاره ی حکومتش، مقاومت مقاومت چندانی در برابر خواست مشروطیت از خود نشان نداد و علیرغم تمام ناتوانی اش در اداره امور مملکت ، حداقل این نیکنامی را از خود به جای گذاشت. البته چنان که معروف است ، مظفرالدین شاه از نظر روان شناسی شخصیت انسان قسی القلبی مانند پدر و فرزند پادشاهش نبوده است و قلبا هم از اصلاحات در حدی که موقعیت او را به خطر نیاندازد ، رویگردان نبوده به خصوص به سبب رقت قلبی که داشته است چنان که در حین قرائت فرمان مشروطیت ، نتوانست جلو گریه ی خود را بگیرد و آشکارا گریه سر داد اما کار اصلاح مملکت ، کاری نیست که با عواطف قلبی و احساسات آنی و زودگذر بسامان شود بلکه زیربناهای اقتصادی و سیاسی در بعد اجتماعی و وطن پرستی حقیقی و مدیریت خردمند در بعد دولتی می طلبد که در مملکتی مانند ممالک محروسه با اقتصاد ورشکسته ی زراعی و اکثریت مذهبی روستایی و کارگزاران حکومتی غافل از اوضاع جهانی و دلبسته به عایدات روستاها و ایلات و عشایر ، از وجود چنین زیربناهایی خبری نبود .
اخذ امضای فرمان مشروطیت از مظفرالدین شاه را «انقلاب مشروطه» عنوان داده اند اما بواقع عنوان انقلاب دادن به این واقعه (همچنین است برافتادن حکومت پهلوی و روی کار آمدن جمهوری اسلامی ) چندان هم صحیح به نظر نمی رسد و اگر هم قرار باشد عنوان انقلاب به کار رود درباره ی وقایع دوران محمد علی شاه صحیح تر خواهد بود چرا که تغییرات و تحول نسبی در پی مقاومت محمد علی شاه در برابر موازین مشروطیت حاصل شد که البته باز از زیر بناهای عینی و ذهنی کافی برخوردار نبود .
درست است که از مدتی قبل از صدور فرمان مشروطه و وقایعی که به این مهم ختم شد ، ادبیات سیاسی جدیدی مبنی بر قانون خواهی و تجددطلبی پیدا شده بود و افرادی همچون طالب اوف تبریزی و ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی و امثالهم درباره ی حکومت قانون و پارلمانتاریسم و اوضاع ممالک دیگر و لزوم انجام اصلاحات سیاسی از نوعی که در جوامع غربی به وجود آمده بود ، قلمفرسایی ها می کردند اما این افراد و تمامی کسانی که در این باره چیزهایی می گفتند و می نوشتند عموما افرادی اهل ادبیات و سطحی نگر بودند و آثارشان از مایه و پایه ی چندانی برخوردار نیست چرا که تنها ظواهر امور در جوامع دیگر را مطالعه کرده و فکر می کردند که چنین تحولی در ممالک محروسه نیز با مشروطه کردن حکومت و ایجاد پارلمان و عملی کردن سایر مولفه های دول مشروطه ی غربی، روی خواهد داد و عموما از سواد و بینش لازم برای مطالعه و دریافت عمق تحولات در جوامع غربی و ریشه یابی و پی بردن به چرایی آنها را نداشتند و دانسته هایشان در حد اطلاع تاریخی از چگونگی روی دادن ظواهر سیاسی این تحولات بود.در حالی که در جوامع غربی تحول اقتصادی از فئودالیسم به سرمایه داری و پیدایش طبقه ی جدید بورژوا اساسی ترین رکن تحولات مدرن بود که منجر به اضمحلال فئودالیسم و آزادی زارعین از بند زمین زراعتی و پیوستن آنان به انقلاب صنعتی شد و انقلاب صنعتی نیز به نوبه ی خود انقلاب سرمایه داری و پدیده ی استعمار را بوجود آورد ، در جوامع شرقی از جمله ممالک محروسه چنین تحولاتی رخ نداد چرا که اساسها و زیربناهای لازم برای وقوع این تحولات وجود نداشت . در جامعه ای که یک حکومت متمرکز با پادشاهی مستبد در راس که تمامی ملاکین و زمین دارن ، کارگزاران و عوامل حکومتی او بودند که امور تجاری را نیز در دست داشتند و همچنین نهاد مذهبی یعنی ملایان نیز مردم را به اطاعت از حکومت و پرداخت صحیح سهم مالک فراخوانده و اطاعت از پادشاه اسلام را اطاعت از خدا تبلیغ می کردند ، هیچ یک از تحولات پیش گفته نمی توانست اتفاق بیفتد .
منفک بودن نهادهای اقتصادی و سیاسی و مذهبی از یکدیگر در تمامی دوران قرون وسطی در غرب موجب شد تا از تمرکز مطلق قدرت (اقتصادی ، سیاسی و مذهبی) در دست یک نهاد یا یک شخص جلوگیری شود چنان که فئودالها و پادشاهان نه چندان قدرتمند و کلیسا به عنوان سه نهاد اقتصادی و سیاسی و مذهبی، دائما با یکدیگر در تعامل و تقابل متناوب بودند و این انفکاک و عدم تمرکز باعث شد تا به محض رونق تجارت و حصول ارزش افزوده و پیدایش طبقه ی قدرتمند سرمایه دار شهری که سرمایه اش را در تولید صنعتی و تجارت به کار می گرفت ، هیچ قدرت مقاومت گذرناپذیری در برابرش بوجود نیاید و بدین ترتیب ابتدا با جذب زارعین ناراضی از سیستم فئودالی در مانوفاکتورها (و بعدها در واحدهای صنعتی گسترده ) سیستم فئودالی از هم پاشید و با از هم پاشیدن فئودالیسم و زمین داری فئودالی ، کلیسا هم که خود یک نهاد زمین دار متکی به در آمد زمین های زراعی و پاپ بزرگترین فئودال رقیب برای سایر زمین داران بود ، منبع درآمد خود را از دست داده و به زانو در بیاید و نهایتا پادشاهان کم قدرت اروپایی نیز به خواست این طبقه ی بی اصالت!! مدرن که اکنون قدرت کارگران را نیز پشت سر داشت ، گردن نهاده و عاقلانه به همزیستی مسالمت آمیز یه قیمت از دست دادن بخش اعظم قدرت و اختیارات خود تن در دادند چنان که برخی از این پادشاهی ها تاکنون نیز ادامه حیات داده و بی هیچ گونه اختیاری اسما پادشاه هستند و یا اگر مقاومت سرسختی از خود نشان دادند ، به روزگار لویی شانزدهم گرفتار آمدند و چنین بود که در غرب اصلاحات سیاسی و ایجاد حکومت مشروطه و پارلمان از آخرین مراحل تحولات مدرن بود اما تحول خواهان شرقی من جمله ممالک محروسه بی هر گونه توجه به مبانی توسعه و اصلاح در غرب ، با سطحی نگری تنها به نمادهای ظاهری سیاسی آن توجه و بسنده کرده و خواستار تغییر سیستم سیاسی مملکت بودند گویی که با نوشتن قانون و ایجاد مجلس تمامی مشکلات برطرف خواهد شد .
در مملکتی که روشنفکرانش تب و تاب ایجاد پارلمان و مشروطه شدن حکومت را داشتند ، اوضاع اقتصادی و اجتماعی به گونه ای بود که مشروطیت دردی را دوا نمی کرد چنان که نکرد . بیش از نصف جمعیت مملکت با وضعیتی فلاکت بار در روستاها به شیوه های ابتدایی مشغول کشاورزی بودند . بخش قابل توجهی از مردم ، ایلات و عشایر بودند که از نظر شیوه تولید از کشاورزان هم ابتدایی تر بودند . شهرها هم بسیا رکوچک بوده و عموماٌ شهرهای کشاورزی (آگروپولیس) بودند و مدیریت سیاسی و اقتصادی این شهرها هم در دست مالکان زمینداری بود که به سبب علقه های تجاری در شهر سکونت گزیده و تجارت نیم بند شهرها را نیز قبضه کرده بودند . حگومت متمرکز عریض و طویلی بر همه ی امور حاکم بود که تمامی کارگزاران آن صورت تکثیر یافته ای از پادشاه مستبد بودند و منفعت آنان که در جهت موافق با منفعت پادشاه و ملایان بود ، سرنوشت تمامی امور مملکتی را تعیین می کرد و تسلط مطلق مالکین وابسته به حکومت از رشد محتملی که ممکن بود در شهرها بر اثر رونق تجارت بوجود آید نیز جلوگیری کامل کرد و این مالکین تجارت پیشه نیز به سبب دلبستگی یا املاک زراعی خود و ناتوانی از رقابت با کمپانی های تجاری پرتعداد و پرنفوذ ، از هر گونه سرمایه گذاری در تولید خودداری کرده و نهایتا یا عرصه را به نفع کمپانی های خارجی خالی کرده و یا کارگزار کمپانی های روسی و اروپایی شدند. البته نسبت به مالکین تجارت پیشه ، تعداد کمی هم تاجر شهری که عموما از اصناف ترقی یافته بودند ، وجود داشتند که آنها هم یا ورشکست شده و به پیشه وری پرداختند و یا کارگزار کمپانی های خارجی شدند. پس با چنین مملکتی که هیچ گونه زیر بنای قدرتمند برای توسعه ی واقعی وجود نداشت ، مشروطه شدن حکومت و ایجاد مجلسی که اکثر نمایندگان آن هم از سه گروه عمده مالکین وابسته به حکومت ، ملایان و خاندان سلطنتی با منافع مشترک بودند نتیجه ای جز تکرار دور باطل هرج و مرج و استبداد نمی توانست داشته باشد .
اما یک عامل و فاکتور اساسی را در اینجا باید در نظر گرفت که متاسفانه هیچ یک از مطالعه کنندگان و محققینی که درباره ی تحولات تاریخ معاصر ایران چیزهایی گفته یا نوشته اند ، این مساله ی مهم را به سبب علقه ها و تعصبات ناسیونالیستی غلیظ (که نوعی تمرکزگرایی مدرن است) در نظر نگرفته اند و آن اینکه در مطالعه تحولات در تاریخ ایران تنوع اقلیمی و تکثر قومی را باید در نظر گرفت چنانکه آثار این تفاوت در اقلیم و هویت ملل ساکن در این اقلیم های متفاوت در تحولات تاریخ معاصر ایران قابل مشاهده و بررسی است.
قاعده کلی اوضاع ممالک محروسه در آستانه ی مشروطیت ، چنان بود که نوشتیم اما به سبب تفاوت در اقلیم و جغرافیای مناطق مختلف ممالک محروسه ، تفاوتهای اساسی نیز بین مناطق مختلف مملکت وجود داشت که بخصوص تنوع هویتی ملل ساکن در این اقلیم ها این تفاوت ها را بارزتر و پیچیده تر می کرد چنانکه امروز نیز چنین است . بدین سبب نوع و میزان نقش (فی المثل ) اقلیم حوزه خزر و مناطق خشک مرکزی و آذربایجان در تحولات یکسان نبوده و نتایج یکسانی نیز نداشته است چنان که وقتی آذربایجانی ها بدنبال تکثر قدرت بودند ، ایلات نواحی مرکزی مملکت بازوی قدرت مستبدین تمرکز گرا بودند و قس علی هذا. این مساله کلید معمای نقش اساسی آذربایجان در مقاومت در برابر استبداد محمد علی شاه در آن یازده ماه محاصره ای است علی رغم نقش پر هیاهوی تهران در اصرار بر امضای فرمان مشروطیت و سکوت ترس آمیز در برابر هل من مبارز طلبی محمد علی شاه ، مقاومتی اساسی و حیاب شده بود . مهمترین ویژگی این مقاومت که آن را از مقاومت های قرون وسطایی متفاوت می کند ، شهری بودن آن است به بیانی دیگر ما در طول سالیان و قرون متمادی مقاومت های بسیاری را از سوی گروه های عشایری و چریکی در برابر حکومت ها را در تاریخ می بینیم که بعضی نیز اسطوره ی مقاومت شده اند (مانند مقاومت چریکی بیست ساله ی شیخ شامل در کوههای آذربایجان شمالی در برابر حکومت تزاری روس). در حالی که این نوع مقاومت ها از یک پیش زمینه ی اجتماعی و اقتصادی قدرتمندی برخوردار نبوده و راه به جایی نبرده اند اما مقاومت شهری در برابر حمله ی رسمی سپاهیان یک حکومت ، در تاریخ شرق پدیده ایست نادر که در محاصره ی یازده ماهه ی تبریز توسط قوای محمد علی شاه اتفاق افتاد و جالب اینکه نیروهای ایلیاتی و عشایری آذربایجان نیز به سبب قرار داشتن تحت سلطه ی عوامل و کارگزاران حکومت ، در صف محاصره کنندگان تبریز بودند و حملات و فشارهای متعددی را در این مقطع حساس تاریخی به تبریز وارد آوردند اما تبریز توانست در این مدت یازده ماهه در برابر قوای مخالف به طرزی سازمان یافته مقاومت کرده و پیروز شود و بی تردید برای صورت وقوع یافتن چنین مقاومتی در نوع خود بی نظیر بود ، وجود زیربناهایی لازم است تا یک شهر شرقی بتواند به عنوان یک شهر سازمان یافته با زیر بناهای اقتصادی و سیاسی – اجتماعی چنین خودنمایی ای بکند . اینجا چند سوال اساسی برای مورخ و محقق بی غرض پیش می آید و آن اینکه آیا تبریز به عنوان مرکز شهری اقلیم آذربایجان به این زیر بناها دست یافته بود ؟چگونه؟تا چه حد؟ اندیشه ی همبستگی شهری از آن نوع که ماکس وبر می گوید ، چگونه در تبریز بوجود آمده بود؟ در حالی که مالکین عمده و زمین داران آذربایجان اکثراٌ وابسته به حکومت مرکزی و طرفدار استبداد محمد علی شاهی بودند ، یک اجتماع شهری (تبریز) با کدام بنیه ی مالی توانست چنین مقاومتی بکند ؟آیا اقتصاد شهری تبریز در حد یک اقتصاد بورژوایی متکی در تولید صنعتی یا تجارت شهری بوده است ؟ و ده ها سوال اساسی دیگر که متاسفانه تاریخ نگاری مرکزگرای ایران نه تنها جوابی برای این سوال های اساسی ندارد بلکه اساسا با مطرح شدن چنین سوالاتی هم عناد می ورزند. اما پیگیری و جواب یافتن به این سوالها و ده ها سوال اساسی دیگری که عمدتاٌ مربوط به یک مقطع تاریخی مشخص یعنی از آغاز کار حکومت قاجار تا پایان استبداد صغیر می شوند، وظیفه ی اصلی و اساسی محققین و مورخین آذربایجانی بویژه فعالان جبهه ی حرکت ملی است چرا که علیرغم بی مایگی مشروطه خواهی در مراکز کویری کشور و کم مایگی آن در تهران ، مقاومت تبریز از پشتوانه های اقتصادی و اجتماعی ای برخوردار بوده است که شاید می توانست پایه های رشد یک بورژوازی ملی را که امروز از اصلی ترین نیازهای حرکت ملی است را در خود داشته باشد و چون مقطع مذکور در تاریخ آذربایجان مغفول مانده و زوایای مختلف آن بررسی نشده ، قضاوت قطعی و تحلیل جامعی درباره ی آن نمی توان ارائه داد . همچنین نگاه رمانتیک و آلوده به توهم توطئه به تاریخ ، راهگشای هیچ مساله ای نخواهد بود -چنان که امروز بعضی از دوستان چنین می نگرند مه مثالا ستارخان و یارانش قربانی توطئه ای سیاسی شدند و ...- بلکه اساسا باید علل و ریشه های این مسائل را جستجو کرد. اینکه چرا مقاومت تبریز معطوف به آزادی ایران بود ؟ و چرا ایده ی مقاومت و نجات ملی علی رغم اینکه در تمامی مکتوبات و تلگرافها مفهوم «ملت آذربایجان» به کار می رفت ، طرح نشد- که ابتدائاٌ دلیل این مساله را نگرش اینترناسیونالیستی حاصل از ایده ی سوسیال دموکراسی می توان قلمداد کرد – ولی همانطور که گفته شد علت یابی دقیق و ریشه ای همگی این سوالات اساسی نیازمند مطالعه ی عمیق و دقیق تاریخ 300 سال اخیر آذربایجان بویژه از اصلاحات عباس میرزا تا پایان استبداد صغیر است که اصلاعات متقنی از این مقطع تاریخی مهم که بتوان بر اساس آن به یک تحلیل جامع دست یافت ، در دست نیست.
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.