استاد اکبر مدرس اول ( شیوای تبریزی ) / رضا همراز

استاد اکبر مدرس اول ( شیوای تبریزی ) فرزند حاج میرزا احمد بن حسین مدرس تبریزی، بانی مدارس نوین و ادبستان رشدیه
(نه دبیرستان رشدیه بعدی ) که به همت مرحوم میرزا حسن رشدیه در تبریز و با مدیریت حاج میرزا احمد مدرس بنیان نهاده بودند ، در شب سه شنبه ۱۷ شهر جمادی الاول سال ۱۳۳۸ مطابق با سال ۱۲۹۹ شمسی درکوچه لک لر ، دربند مدرس که به نام خانواده ی جلیله ی شان مزین گردیده بود در تبریز دیده به هستی گشوده و از همان اوان در کلاسهای مدرسه ی پدر دانشمندش به تلمذ شروع می نماید .استاد مدرس در مقدمه ی کتاب حافظ ترکی به پاس خدمات فرهنگی پدر ارجمندش ترجمه کتاب را در مرحله ِي اول به متکلمین زبان ترکی سپس به پدر خود که معلم اش نیز بود تقدیم می نماید .
استاد هنوز به سن بلوغ نرسیده و دوران طفولیت را می گذراندند که در یک حادثه ی ناگوار ( ما نامش را گذاشتیم ناگوار ) و تاسف بر انگیز گوش راستشان ناشنوا گردیده و از همان عهد بود که کابوس رنجها درب منزل استاد را شناخته هی دق ا لباب می نماید . چنان که گفته شد استاد از همان زمانها طعم تلخ زندگیش را می چشد اما این هم از عجایب روزگار بود که ایشان به آن همه سختی ها پشت پا نهاده و راست قامتان به نبرد با مشکلات می پردازد . با این حال که در آن زمان تحصیل چندان نیز آسان نبود بلخصوص برای کسی که پدر نداشت ( پدر آقای مدرس به سال ۱۳۰۸ در تبریز دارفانی را وداع گفته و پس از اینکه جنازه مطهر ایشان بصورت امانت در مقام امامزاده چرنداب مدفون گردیده و پس از ۷ سال به توسط فرزند مهتر بنا به وصیت صاحب ترجمه به نجف الاشرف انتقال می یابد) اما وی با جدیت تمام به ادامه ی تحصیل می پردازد و با پشتکاری خود موانع و مشکلات را پشت سر می گذارد . پدرش که خود ناظر بر جریان مشروطه بود سخن ها از آن انقلاب در خانه می کرد و فرزندان نیز کم کم با نام مشروطه آشنا می شدند .دیری نمی گذرد که شیوا اقدام به سرودن اشعاری با بن مایه های حماسی و عاشقانه می نمایند .چرا که ایشان این استعداد و هنر را از پدر خود به ارث برده بودند. اولین اشعار این شاعر مجهول ا لقدر در رابطه با جریانهای مشروطه و قیام خیابانی صورت می پذیرد . او پس از آنکه انقلاب مشروطه ناکام می ماند و فرزندان وطنش هر کدام به طرزهایی شربت گوارای شهادت نوش می کنند نمی تواند راحت بنشیند و این بار به زبانی که از نیاکانش مانده چنین می سراید
بوجور مسخ اولدون اللرده ندن بی چاره مشروطه
اولوبسان مایه ی ذلت نه چون احراره مشروطه
اولوبدور مثله اعضاسی بوگون مشروطه نین جسمی
داغیلدی پیکری یکسر اولوب صد پاره مشروطه
اوزون یاخشی آغارتدی شاه قاجارون رضا اوغلو
وئریب مفهومونو الدن داها یکباره مشروطه
قیجیردیب دیش لرین سلطان باخوب جلاده امر ائتدی
کی استبداد حکم ایله چکیلسین داره مشروطه
اتابک باغی کاش اولسون جهاندا زیرو رو یارب
نه سالاره وفا قیلدی نه بیر سرداره مشروطه
باخون بیر شهر تبریزه یئییر مشروطه نین چوبون
و تبریز اهلینی یکسر سالوب ادباره مشروطه.
در جایی دیگر نیز از مشروطه چنین یاد می کند
روز مشروطه
بـه جامي تـشنه ام سـاقي بده صهباي مـشروطه
كشــيديم انتظاري بـس دگر در پاي مشروطه
چه كابوسي شود آن دم اگر يك لحظه پنداري
كه اسـتبداد ديـگر بـاره آيـد جـاي مـشروطه
خدا ناكرده گر روزي دهد او قلب ماهـيّت
بـهرجا سـيل خون جاري كند ياساي مشروطه
بـگو سـاقي بـه ما يكره مـگر او چـهره بـنمايد
خـدا را نـاز كـم كـن اي بت زيباي مشروطه
چه سرها رفت يارب تا¬كه آزادي بدست¬آمد
چه¬خونها موج زد اي دل در اين درياي مشروطه
گذشت از سر خداوندا بر اين ملّت چه شبهائي
به اميّدي شـود روشـن مـگر فـرداي مشروطه
به روح جانياني چون صمد خان باد صد لعنت
كه خون شد از جـناياتش دل مـيناي مشروطه
روان شادان شهيدان وطن را باد بس رحمت
كه مي بالد بـنام هـر يـكي دنـياي مـشروطـه
درود مـا به سـردار و بـه سـالار وـ طن بـادا
چه سرهائي كه آخر رفت¬در سوداي مشروطه
وكيـلان را بـگو از ما به ما روشن كنيد آخر
چه ها در پـرده مي بـافد به ما جولاي مشروطه
بگو آزاده را هرگز قدم ننهد در اين مجلس
كه اسـتبداديان بـاشد قـدح پـيماي مشروطه
دگر نـفرست اي ملّت بـه سوي مـجلس شـورا
وكـيلي كاو نمي فهمد كمي معناي مـشروطه
كليمان را زبـان الكن شـد از تـشريح درد مـا
وكيلان خـيره ي پـولند در سـيناي مشروطه
بگو راحت بخوابد شاه قاجاري به گور خود
كه اسـتبداد در امن است در مأواي مشروطه
بـنازم رنـد عـيّاري كه اندر ديگ استبداد
بـروز جـشن مـشروطه پـزد حلواي مشروطه
دگر بگذر ز بحث مجلس و مشروطه اي شيوا
كه شد مسخ از وكيلان كذا سيماي مشروطه
روز مشروطه ۱۴/ مرداد/۵۶
دیری نگذشت که قیام خونبار قائد اعظم ؛ شیخ محمد خیابانی روی داد . شاعر که فراز و فرود این قیام را از پدر و برادر مهتر خود شنیده و از کتابها خوانده بود به این قیام نیز دل بسته و شعری در (( دبستان فردوسی گرگر)) در سالگرد انقلاب مشروطیت (۱۳۲۶ )می سراید که به اتفاق می خوانیم
راد مرد آذرستانی
شهید راه حریت یل میدان خیابانی
نهاده در ره میهن بدستش جان خیابانی
هدایت مخبرالسلطه که بد مزدور استعمار
مصم شد به اربایان کند قربان خیابانی
بسی تهدید و وعدو وعده بر شیخ کبیر آورد
ولی تسلیم شیطانها نشد آسان خیابانی
بدین سان راد مرد آذرستانی به پیمانش
وفا کرد آمد و از عهده پیمان خیابانی
به روی نردبان کبریا بر عرش طایر شد
چو دادندش اجامر در گذر جولان خیابا نی
به نامت مفتخر هستند شیخا مردم و شیوا
که جاوید است از آذربایجان ایران خیابانی
ایشان در سال ۱۳۲۱ برای دومین بار پس از فوت همسر اولی تاهل اختیار کرده و با مرحومه طیبه خانم پیمان زناشوئی می بندند . حاصل این ازدواج ۶ پسر و ۴ دختر می باشند که متاسفانه یکی از فرزندان ذکور ایشان در سال ۱۳۶۵ به همراه مادر به مرض صعب العلاج سرطان مبتلا شده و چهار ماه به فاصله هم به دیار باقی شتافته و پدر و شوهرخود را سوگوار می گذارند . استاد در فراق پسر و شریک زندگی اش سوگواره ها و اخوانیات چندی سروده اند
جلالیم زوال اولدو
عزتیم پامال اولدو
کیم بیلیر اوندان سونرا
ایل گونوم نه حال اولدو ؟
به همسر عزيزم « طيّبه » كه در زندگي پر ماجرايم شريك غم و شادي و رفيق راه پر نشيب و فرازم بوده است
اي مــادر هـفـت نو بهارم
وي مـــونــس روزگـار تـارم
اي آيـت رحمـت الـهـي
داروي دل پــــريـــش زارم
بودي تو به روز شادي وغم
آرامـــش قــلــب بـيـقـرارم
انبار غـم و شـريـك شادي
در پـسـت و بـلـنـد روزگـارم
اي سنگ صـبور در مصائب
اي مـاه جـبـيـن گـلـعــذارم
با دست وفـا تو مي زدودي
اشــكــم زرخ و زدل غـبـارم
در زنـدگيم چوگل شكفتي
در پـاي تـو من به مثل خـارم
اي آنكه بجز عذاب و اندوه
هـرگـز تو نبــردي از كـنـارم
درسايه ي بخشش ات نهادي
هر جـُرم و گنـه كه بود بكارم
شسـتـي گـنهـم به برد باري
كردي تـو زخويش شرمـسـارم
بـا قـلب پريش وچشـم گريان رفـتــم بـه خدات مي سپـارم .
هنوز داغ این جوان از دل نرفته بود که داغی دیگر سراغ شاعر می آید و آن اینکه پسر دیگر ایشان جمشید مدرس یکبار جلای وطن کرده و متاسفانه نزدیک ۲۰ سال است که از ایشان اطلاعی در دسترس نیست .پدر داغدیده این بار نیز در فراق این سفر کرده لب به شکایت وا می کند
چرا عشق وطن آسان چنین از سر بدر کردی
به ترک ما در میهن فراموش این پدر کردی؟
تو را در سینه جا دادم دو ده سال اندر آغوشم
به نسیان زحمت و رنج مرا آخر هدر کردی
چه روزان و شبان و ماهها و سالیان بسیار
دو چشمم منتظر در ره سوی دیوار و در کردی
مرا در چاپ حافظ دستگیری کرده ماجوری
بدین کار ای پسر عمر پدر را پر ثمر کردی
امیدم بود در نزعم تو را بینم به بالینم
تو از شر شیوخ شهر اجبارا سفر کردی
نه تلفونی؛نه مکتوبی,نه پیغامی ؛ نه دشنامی
نه بر پیغام هر قاصد به پیغامم نظر کردی
برفتی سالها سرگرم کار خویش و تحصیلت
ز وضع کار و تحصیلت پدر را بی خبر کردی
چه بود جرمم نمی دانم چرا پنداشتی مرده
چه بد دیدی تو از خاور که عزم باختر کردی
ز شیوا بشنو این نکته تو هم بر کیفر کارت
ز فرزندت همان بینی که در حق پدر کردی
شیوا در عنفوان جوانی به ورزش نیز روی آورده و چندین مرحله به مقام قهرمانی نایل می گردد . رشته ورزشی و مورد علاقه استاد کشتی ؛ ورزش باستانی و شنا بود که چندین بار با حضور مقامات قضائی جسد چندین غریق را از قعر تفرج گاه ائل گول{شاه گلي} به بیرون آورده بودند . او با تمرینات روزانه ای که با عشق و علاقه وافر دنبال می کرد بین سالهای ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۸ به مقام قهرمانی رسیده و همزمان دو باشگاه بنام آنروز بنامهای گیو ( که متاسفانه در اثر بی توجهی مسئولین تبریز با خاک یکسان گردید) و جوانان ( جنب حمام ارك ) را اداره می کنند . طبق اظهارات استاد مدرس ؛ حضرت ایشان پس از اینکه نیروهای متفق به ایران هجوم می آورند ، روی به سیاست نیز می گذارند و در بعضی از مجالس و محافل سیاسی شرکت می جویند . در سال ۱۳۲۴ شمسی پس از اینکه حکومت ملی آذربایجان دایره ا مور را در آذربایجان به دست می گیرند استاد مدرس نیز از این ا قدام ملی - فرهنگی سود جسته و به صفوف فدائیان وارد می شوند و در اولین جلسات فرقه ای ها عهده دار دبیری می شوند . جلسات آنها معمولا در دفتر ثابت تشکیلاتی استیجاری واقع در مغازه های سنگی انجام می پذیرفت .
اما دیری نمی پاید که حکومت ملی آذربایجان سقوط می کند و ایشان نيز به مطالعات روز مره روی می آورند . مدرس که تازه به میدان سیاست پای گذارده بود و بیشتر مسائل ملی و میهنی را پیگیری می نمود و خود شاهد کشت و کشتار بی رحمانه رژیم خونخوار پهلوی در آذربایجان بود به دنبال فرصتی بود که از رژیم پهلوی انتقام خلق خود را باز گیرد . در این اثنا حکومت دکتر مصدق روی کار می آید . این بار استاد مدرس نفسی تازه کرده و به صف مبارزان جبهه ی ملی می پیوندند و امتیاز روزنامه ی انتقادی – سیاسی آذربایجان آینده را گرفته و به نشر آن اقدام نموده و آن روزنامه را ارگان جبهه ی ملی در آذربایجان قرار می دهند . در این روزنامه مطالب انتقادی بر علیه رژیم وقت به صورت آشکارا نوشته می شد . چنانکه گفته می شود تا آن روز در تاریخ مطبوعات آذربایجان این روزنامه ِِِي انتقادی جز پر فروش ترین و انتقادی ترین روزنامه جات بود . وی بنا به نوشته ي هفته نامه ی ((در آستانه فردا)) ، در جریان ملی شدن صنعت نفت سرتاسری ایران و خلع ید انگلیس از نفت شمال ( جز) پرچمدار مبارزات ضد استعماری در آذربایجان و بانی کلوپ مصدق بوده و در این دوره ها کتک های عناصر توده ای نفتی و پلیس شاه را هر از چند گاهی نوش جان می کرده ولی پا به پای مبارزان جبهه ی ملی بر علیه رژیم در حرکت بوده تا اینکه در کودتای ننگین و آمریکائی ؛ انگلیسی ؛ روسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خانه ؛ کاشانه محل دفتر روزنامه؛ کتابخانه و هست و نیستش به تاراج چماقچیان شاه پرست به سرپرستی محمد دیهیم می رود و خودش به سیاهچال رژیم سرگوبگر شاه می افتد . شعر زیر بهترین زبان حال آن روز می تواند باشد
بی خانمانی
كاش من هم هـمچـو مـرغي آشياني داشتم
بـر درخـتـي بـهـر آرامـش مـكـانـي داشـتم
بس كه در پـيـشـانـيم بي مسكني بنوشته اند
كـاش چـون اموات گويم خاك داني داشتم
چـار ديـواري نصـيـبـم نيست از چرخ فلك
لااقـل اي كـاش يـا رب سـايـبـانـي داشـتـم
حـاصـل كارم سر هـر بـرج از دسـتم برفت
از غـم موجـر الـهـي كــي امـانـي داشـتم
كاش مـي دانسـتمـي من هم ره ريب و ريا
از سوي غـيـبـم چـو زاهـد آب وناني داشتم
فقر و دولت حاصل كار است و كوشش ساقيا
كـاش در اين اصـل چـندي زندگاني داشتـم
اجـتماعي كـاو بنا گشته است در روي قمـار
صد هـنر بـي بـهـره بـود در هر بناني داشتم
گردش چرخ فـلـك دلدارم از دستم گرفت
من هم اي گـردون بت نازك مـيـاني داشتم
چـشـمه ي اشكم بـخشكيد و شد آهم بي اثر
كـو؟ چـو بـلبل در غمش شور و فغاني داشتم
ياد باد آن روز كانـدر عـشـق روي مـاه وي
در كـمـند زلـف پر چيـنـش جـهـاني داشتم
كـفتر بامـم بـبـام ديگـري كي مي نشست
من هم اندر شـهر خود گر خان و ماني داشتم
يـاد باد آن روز شيـوا كاز سر شـوق و هوس
درسـر از عـشـق بـتان شـو رجـواني داشـتم.
بعد از استخلاص به استخدام وزارت راه در می آید . اما با ادامه مبارزات مجددا دستگیر و این بار به اورمیه تبعید می گردد. در این شهر نیز دست روی دست نگذاشته و اقدام به تدوین و تالیف کتاب تاریخ اورمیه ( کتاب حاضر ) می نماید . پس از فراغت از تالیف و تدوین بخش اول ،آن را به چند تن از اصحاب کتاب و قلم داده و نظرشان را جویا می شوند. همگان آن را ستوده و نسبت به تکمیل آن استاد را تشویق می کنند. منجمله استاد زنده یاد حاج محمد نخجوانی نسخه پژوه ؛ کتاب شناس ,نویسنده ماهر و یکی از بنیانگزاران کتابخانه ملی تبریز که از هر گونه تعریف و تمجید مستغنی می باشند. مرحوم نخجواني پس از آنکه کتاب را مطالعه می کنند طی نامه ای به استاد مدرس می نویسند ؛
۲۲ فروردین ۱۳۳۹
بعد از عرض ارادت و سلام تاریخی که برای رضائیه یا بطور اصح اورمیه نوشته اید و بتوسط پسر آقای اسمعیل نخجوانی فرستاده بودید از اول تا آخر خواندم . بسیار شیرین و شیوا نوشته شده و زحماتی را متحمل شده اید که خیلی قابل تقدیر و تحسین است . چون تا امروز راجع باغتشاش اورمیه و مصائبی که آنشهر زيبا متحمل شده به اين شرح تاکنون بقلم و چاپ نیامده و اگر چند نفری که ازآنوقت مانده اند و هنوز هم سر حیات مي باشند از بین بروند اكثر اين حوادث از بين میرود و از خاطر ها محو میشود شما هستید که این اقدام را فرموده و این زحمت را قبول کرده اید و در حقیقت تاریخ آن دوره را زنده کرده اید که تا حال به اين تفصیل و به اين شرح نوشته نشده است و انشاا… اجر شما منظور و سعی شما مشکور خواهد بود …
استاد شیوا و امر ترجمه شعر
راقم اين سطور استاد مدرس – شیوای تبریزی را بزرگترین مترجم اشعار در تاریخ ادبیات یافتم . این شاعر و نویسنده والامقام توانسته با پشتکاری خود دیوان ا شعار چندین شاعر بزرگ منجمله حافظ شیرین سخن . حکیم خیام ؛ باباطاهر عریان و … را در کم ترین زمان به زبان ترکی ترجمه نماید . خوشبختانه قسمت اعظم این ترجمه ها توانسته اند چاپ شوند .
ایشان پس از دریافت خبر ارتحال استاد شهریار و اینکه استاد در ساعات پایانی عمر شریف شعر مرحوم فخرا لدین طلوعی را که در واقع زبان حال خود ایشان بود زمزمه می کردو بعضی ها به خطا این شعر را از خود استاد شهریار دانسته اند آن شعر را ادامه داده و جا لب اینکه پس از اتمام، آن را به ترکی نیز ترجمه نمودند که در نوع خود از اهمییت بالایی برخوردار است
یاران چرا به خانه ی ما سر نمی زنند
آخر چه شدکه حلقه به در نمی زنند
دائم پرنده انند به هر بام و بر ولی
دیگر به خانه ی ما پر نمی زنند
اینک ترجمه ترکی غزل فوق
چکمه ییر لر نییه باش بیر منه یولداشلاریمیز
چالماییر حلقه ندن قاپوما قارداشلاریمیز
دائما اوچمادادور ها مموسو هر قاپ – باجایا
بیر بیزیم دامدا اوتورمورلا گوزل قوشلاریمیز
منی ظن ائیله ایله دیلر بیر قوروموش بار سیز آغاج
آتماییر داش آغاجا کوچه ده اوباشلاریمیز
دونیانین گردشی عا لمده اوغول پولدو پارا
هئچ گیریشمز پاراسیزلار ایشینه باشلاریمیز
ندن آللاه منه باش چکمه ییری بیر جه طبیب
داوا- درمانسیز اولوبلار اولوبلار هامو ناخوشلاریمیز…
یکی دیگر از دل مشغولی های حضرت ایشان عشق و علاقه وافر به زادگاهشان است که این مورد در جای – جای دیوان اشعارشان به وضوح قابل رویت است . مثلا در شعر زیر بنگرید که چه سان موطن خود را وصف می نمایند
سـاربان محمل بدار اين آشناست
شـهـر تـبـريـز و هـمان دار الصّفاست
گر تـبـت باشد بجان تب مي برد
بـار بـگـشـا كـاين مـكان دارالشّفاست
مرغـزارش همچونان خـلـد برين
چـشـمـه سارش زمـزم و آب بقاست
باغ و بستانش سراسر گلـشن است
خاك آن زر خيز و آبش جان فزاست
رشك رضوان بوستانش چون ارم
مـرز و بـومش سر به سر بستانسراست
خـوبـرويـانـش چونان سرو سهي
جمـلـه نـيـكـو مـنـظر و بالا بلاست
در مذاق دشمنان همچون شرنگ
شــهــد و شــكـر از بـراي آشناست
زادگـاه شـيـر مـردان غــيــور
ز آتـش زرتـشـت خـاكش پر بهاست
بـانــي مـشروطه و آزادی است
پـــاســــدار اســـتــوار راه راست
زاد بــوم بـــابـــك آزاد مرد
كـان فـخـر و عـزّت و شأن و حياست
مــوطــن سـتّـارخان شيـر دل
قـهــرمــان قــرنـــهـا و سـالهاست
اين كه آزاديم اكنون در جهـان
شـيـر مـردانـي چـنـين را خون بهاست
تـلـخـه رودش ناظـر بس رنـجها
ار كــش ايــّام سـيــاهــي را گواست
ليـك همچون قهرماناني ستـرگ
پـاي بـر جـايـت و عـنـوانـش بجاست
فارس وتاجيك وعرب دربيم از او
شــاهــد ايـن مـــدّعــا تـاريخ ماست
جنگ خونين شـجاع الـدوله ها
گــر چــه بـا خــون عزيزانش حناست
لـيـك پـيش داور تاريـخ و دهـر
ثـبـت شــرح ســر فــراز و روسـياست
شهرشمس است آن امـام عـارفان
قــبــلــه گـاه عــارفــان و اصـفياست
مـثنوي هـفـتاد من كرد عـشق او
مــولــوي را او امـــام و مــقـتداست
جـايـگـاه آتـش جـاويـد عـشـق
شهـر عـشــق و شـور و ايمان و وفاست
در زمـاني كـه وفـا روي زمـيـن
قـصّــه ي سـيـمـرغ و حكم و كيمياست
مي درخشـد بـر سـر تـاج وطـن
انـــدر ايـن ديـهــبـم درّي پر بهاست
دامنش عاري ز گرد عـار و ننـگ
مـــعـــتـــرض از كـارهـاي نارواست
گشته اينك مـجمـع شعـر و ادب
پـر نــوا از بــلــبـلان خــوش نواست
نـغـمـه خـوانـان سـرود زندگي
هـاديـان قـوم خـود بي كـمّ و كاست
قلب شيوا مي طپد از شـور عشـق
اي وطـن گـر سر دهـم راهـت رواست
حضرت ایشان کتابخانه ای نیز مشتمل بر چندین کتاب چاپی دارند که اوقات خوششان در آنجا سپری می گردد . به هنگام ملاحظه کتابخانه شان فرمودند ؛( فلانی این کتابخانه نیز مانند من کم کم غبار فراموشی و نسیان پیدا می کند.) شیوا علاوه بر این که شاعر کثیر الاشعار می باشند چنانکه مذکور گردید در جنب آنها به امر خطیر ترجمه و تا لیف نیز روی آورده و حتي آثار چندی از بزرگان را به زبان ترکی ترجمه می نمایند . از آثار ارزشمندی که از معظم به نظر رسیده کتب زیر را می توان نام برد
۱- خیام شناسی . بحثی در مورد حکیم عمر خیام نیشابوری و آثارش
۲- ترجمه رباعیات خیام و رباعیات منسوب به وی به زبان ترکی
۳- ترجمه دو بیتی های بابا طاهر عریان به ترکی
۴-ترجمه دیوان حافظ به شکل نفیس به ترکی
۵- ترجمه قسمتی از غزلیات حضرت امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران
۶- ترجمه تخت جمشید شاهکار استاد شهریار به تركي
۷- ترجمه سهندیه استاد شهریار به لهجه فارسی
۸- گوشه ای از تاریخ خونین اورمیه و فتنه ی شیخ عبید الله شمزینی
۹- انتشار دو دوره روزنامه آذربایجان آینده
۱۰ – ترجمه و تفسیر منظوم آیت الکرسی به ترکی
۱۱- ترجمه سی لحن حکیم نظامی گنجوی به ترکی
۱۲- ویراستاری کتاب آدی – بودی که توسط مهندس ناجی به ترکی تالیف گردیده
۱۳- اوراقی از خاطرات (چاپ نشده)
۱۴- تاریخ کامل انسان ( چاپ نشده )
۱۵ – یادداشتهای متفرقه
۱۶- مناظره با سید احمد کسروی ( چاپ نشده )
۱۷- دیوان اشعار فارسی (چاپ نشده )
۱۸- دیوان اشعار ترکی ( چاپ نشده)
۱۹- رمان جیره بندی( چاپ نشده )
۲۰- ترجمه اشعار از شاعران فارسی گوی مانند خاقانی شیروانی؛ پروین اعتصامی؛صائب تبریزی؛حمیدی شیرازی و … به ترکی ( چاپ نشده )
۲۱- تحقیق در باره ی ایبریها و ادیان سامی
۲۲- خلقت بشر
۲۳- تکوین منظومه شمسی و زمین
۲۴- فاطمه صغری و معجزه در ضریح
۲۵- بخت آزمائی
۲۶- قارا گونلر، ظولوم ایللر ( حاوی اشعار ساتیریک به زبان ترکی)
بعضی از مسئولین شهر منجمله مهندس علی عبدا لعلی زاده استاندار اسبق آذربایجان شرقی و وزیر مسکن وقت، ریاست شورای شهر و… بعضی اوقات یادی از استاد کرده و لوح هایی به رسم یاد بود به حضور ایشان تقدیم داشته اند . صرف نظر از اینها اساتید چندی نیز اشعاری در حق صاحب ترجمه سروده اند که شعر شاعر توانا ؛ کاظم خوش خبر ترجمه حال استاد مدرس می باشد بنگرید
غزل ملمع
برون خامش درون غوغا مدرس
دلی دارد چنان دریا مدرس
دعا گویش بود خیام و حافظ
که کرده هر دو را احیا مدرس
دئیر هر یئرده بیر کسدن چکینمز
اگر حق اولسا بی پروا مدرس
غزل؛قطعه؛قصیده یا روباعی
گوزل گویچک یازار شیوا مدرس
سئور گویچک لیگی هر یئرده اولسا
گوزللر عشقینه شیدا مدرس
آزادلیق اوغرونون بیر قهرمانی
توتوب بیر باشدا مین سئودا مدرس
اگر امروز را بینند مردم
بببند دور و بس فردا مدرس.
صاحب ترجمه هنوز غم نوشتجات خود را می خورد و مترصد چاپ بقيه آثارش است . چندین اثر نیمه کاره یا تقریبا آماده دارد که نیاز به بازخوانی دوباره دارند که معظم توان آن را ندارند چرا که رعشه دستها از طرفی؛ ضعف بینایی و شنوائی از طرف دیگر و از آنها بدتر پیری و ناتوانی هم از طرفی . امید می رود که سایر آثار ارزشمند استاد مدرس یکی پس از دیگری به حلیه ی طبع آراسته گردیده و در دسترس خواننده ی صاحب ذوق قرار گیرد .
استاد مدرس شعر موشحی بنام اینجانب سروده اند که به جهت یادگاری در اینجا درج می گردد .
هوای عشق توام بوده هر زمان در سر
دمی رود ز دلم این هوی؟مکن باور
مرا ز آب و گل مهر نیکوان بستند
زمن مخواه به جز مهر نیکوان دیگر
رفیق نیمه ره رهروان عشق مباش
ندارمت سخنی زین مجال از این برتر
امید آن که ز نیکان شوی همه عمر
علی الخصوص که هستی به نیکوان سرور
زمانه داور نیک و بد است بالیقین شیوا
ز دهر خانه ی کیفر نساختند بدر.
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.