اوزاق ياخين خاطيره لر - 1

ديل سئور زنگانلی 

کودکان بي دفاع

   نمي دانم به مدرسه مي رفتم يا نه. تلويزيون نداشتيم. تنها روزهاي جمعه مي توانستيم از خانه خودمان با پاي پياده به خانه پدر بزرگمان که دورتر از خانه ما قرار داشت برويم و  در تلويزيون سياه و سقيد کوچکي که آنها داشتند فيلم يا درست تر کارتون تماشا کنيم. (در واقع پدر بزرگم چند سالي بود که از روستا به حاشيه شهر کوچيده بود و کارش کارگري از صبح مي رفت و شب با لباس خاک آلود باز مي گشت و طبيعتا او تلويزيون را براي خود نخريده بود شايد هم او نخريده بود عمو هايم به مدرسه مي رفتند و بزرگ بودن فکر مي کنم آنها خريده بودند )   يادم است آن زمان کارتون «حنا دختري در مزرعه» مي داد اما من و برادر کوچکم (اکنون نمي دانم آيا واقعا دو نفر بوديم يا تنها من بودم.) جلوي تلويزيون مي نشستيم و «تصاوير» را نگاه مي کرديم . مي گويم «تصاوير» و منظورم هم واقعا تصاوير است چون زبان کارتون را که بعدها فهميدم فارسي است (و مي توانست هر زبان ديگري باشد) نمي فهميديم. بعضي مواقع از عمه ام که چند کلاسي درس خوانده بود و سپس طبق سنت از تحصيل محروم شده بود و در خانه به فرش بافي مشغول بود و شايد تنها جمعه ها تعطيل بود مي پر سيدم که نقش هاي کارتون چه مي گويند و او با بي حوصلگي ترجمه ناقص و خلاصه اي از آن به ما مي گفت و با حرکات صورت و ابرو مي فهماند که خودش مي خواهد با تمرکز حواس فيلم را تماشا کند. حداکثر دو يا سه بار مي توانستيم چنين سوالي بکنيم چون عصباني مي شد.

       آن زمان تنها با واقعيت روبرو شده بودم و نمي دانستم در اين خانه محقر بين يک جعبه تلويزيون سياه و سفيد و چند کودک در شهر زنجان اتفاقي در حال رخ دادن است که حدلقل از صد سال پيش آغاز شده است. اين صحنه تنها يکي از صحنه هاي بسيار کوچک و دور از چشم اين تهاجم يا اصلاح يا تعميق فرهنگي بود. من يکي از کودکاني بودم که پدر و مادرشان فارسي نمي دانستند، سواد نداشتند، تلويزيون نداشتند، فاميلي در تهران  (پايتختي که تنها از دور فارس نشين ديده مي شود) نداشتند و آن تلويزيون به ظاهر کوچک نماينده فکري بزرگ، عميق، متکي به کانون قدرت، برخوردار از حمايت انديشمندان به اصلاح فرزانه ايران زمين بود که هدفشان گسترش فرهنگ و زبان فارسي به هر قيمتي بود. ما آماج امواجي بوديم که نمي دانستيم (نه ما مي دانستيم و نه پدر و مادر هايمان که دار و ندارشان را در روستا فروخته بودند و به شهر آمده بودند ) با چه پشتوانه ايدئولوژيک پخش مي شوند من اکنون مي فهمم که آن هنگام من مشکل زبان داشتم. مشکل زبان يعني ندانستن زبان ديگر اما به اين خاطر بايد از همه کارتون هايي که همه کودکان کشورهاي مختلف به زبانهاي مختلف مي ديدند محروم مي شدم. کارتوني که در ترکيه به ترکي در انگليس به انگليسي و .. خلاصه به هر زبان مي توانست پخش شود. من تنها نبودم. کودکان بسياري بودند. ما کودکان بي دفاعي در مقابل يک ايدئولوژي ديرينه بوديم.

      1386.12.28