ایل بایرامی، ائل بایرامی
ایل بایرامی، ائل بایرامی
مضمون در ذهنم زه میزند. وقتی در قفسه کتابخانهام به دنبال کتابی میگردم هماره کتابهای باارزش را برای خواندن در فرصتی مناسب به کناری مینهم و کتابهایی با ارزش کمتر را به دست میگیرم. نمیدانم این خصلت را از چه کسی به ارث بردهام اما صندوقچه چوبی مادرم را هنوز به خاطر دارم که لباسها و اشیای گرانبها در آن پنهان میشدند ولی اشیای عادی در طاقچه و گوشه و کنار اتاق جم میخوردند. شاید این خصیصه کنونیام باز تولید خاطرهی همان اشیای گرانبها و صندوقچهی قفلدار قدیمی در خانه روستایی کودکیم باشد. باری تنها در خواندن نیست که این حس به من دست میدهد بلکه در نوشتن نیز اینگونه است. بهترین موضوعات را معمولا در ذهن خود نگه میدارم و نمینویسم. حال که قرار است از یکسالگی نشریه بایرام بنویسم دوباره این حس صندوقچه وخانهی کودکی به سراغم آمده است. از ابتدای نشریه بایرام این حس در من بوده است. در طول یکسال گذشته مدیر مسئول نشریه را چشم انتظار مقاله و مقالاتی گذاشتهام که در بارهی موضوعات آنها علایق مشترکی داشتهایم. اما این دفعه بایرامیها (آقای رزاقی) موضوعی کاملا متفاوتی را برایم پیشنهاد کرد. چه موضوع این دفعه مقالهای برای بایرام نبود بلکه مقالهای در مورد بایرام بود و دوباره همان حس صندوقچه ...
برای نوشتن در مورد بایرام از صفحه اولش شروع میکنم. یعنی جایی که معمولا مقالات یا سرمقالات مدیرمسئول محترم جناب بیانی در آن به چاپ میرسد. مقالات بیانی حساب شده و علمی میباشند. این مقالات بر عکس مقالات اینجانب هستند یعنی بیانی موضوعات اهم را بر موضوعات مهم ترجیح میدهد و بعد با حوصله کافی، وقت به مقدار لازم و البته دانش و اطلاعات وافی به نوشتن میپردازد. شاید شعر شاملو در مورد مقالات بیانی کاملا صدق کند:« او شعر مينويسد يعني / او دست مينهد به جراحات شهر پير...»
دیگر اینکه روزی چند شماره از بایرام را به آقای دوکتور ایواز طاها تقدیم کردم. ایشان وقتی یکی از مقالات آقای بیانی را خواندند گفتند: «آی بالام! بو اوغلان ائله ساوادلیمیش.»
صفحه اول بایرام اگر ستودنی باشد اما واپسین صفحهی آن یعنی صفحهی شعر ترکی را نمیپسندم. این صفحه گاه شبیه کارگاه شعر آماتورها میشود و از شعر حرفهای ترکان ترکیگوی کمتر میتوان در آنجا سراغ گرفت.
قضاوت در مورد صفحات دیگر بایرام سخت است. سخت از این روی که یک ماهنامه شهرستانی بدون پشتوانه لازم اقتصادی و... متولد میشود. میان جذب مخاطب عام که لازمه دوام انتشار است و راضی نگهداشتن قشری که دغدغههای بایرامی دارد اشتراکات چندانی وجود ندارد. و نیز پرکردن فضاهای خالی که نشریات دیگر به آن فضاها نمیپردازند علاوه بر نیاز به کادر علمی و فنی قوی، نیاز به اقتصادیات و امکانات دیگر نیز دارد. اینجاست که نشریه مجبور میشود یکی را به نعل و یکی را به میخ بزند و به تکههایی چند تقسیم شود که ایجاد هارمونی لازم در بین آنها بسیار سخت است.
در کل من بایرام را در همان صفحه اولش خلاصه میکنم با این توضیح که صفحه اول تنها در صفحهی اول نیست بلکه در میان صفحات پراکنده میشود و هویت واقعی و تاریخی زنگان در آن به نمایش در میآید. وقتی با یک مرثیهسرای پیر مصاحبه میشود وقتی تورکه داوا تیتر میشود وقتی نابینای روشن دلی با خط بریل به زبان مادریش میخواند و وقتی خاطرهی معمار ترک زنجانی از فراز گنبد سلطانیه در سطور صفحات بایرام جاری میشود میبینیم که بیانی و اندیشههایش تسلیم نشدهاند و لنگ لنگان تا آخرین صفحات نشریه حضور خود را دیکته میکنند.
موضوعات حائز اهمیت دیگری نیز هستند. مثل پرداختن به اسطورهها، صحبت از عاشیقها که آقای رزاقی اصرار دارد آن را با الف ( آشیق) بنویسد و دغدغههای متفاوت تئلناز نعمتی که بیشتر عاشق کودکان و دنیای آنانست و دغدغههای جواد کریمی گرافیست نشریه که با طرحها و تصویرهای خود حرف میزند و شکل و شمایل نشریه حاصل کار اوست.
بایرام «ایل بایرامی» فرا میرسد و بایرام «ائل بایرامی» یکساله میشود، نشریه هر روز پخته و پختهتر میشود تاتی تاتی میکند، راه میافتد. آخرن شمارهی آن (شماره نه) فرقی فاحش با بعضی از شمارههای قبلی دارد و همین خوانندگان را برای سال آینده و سالهای آینده خوشبینتر و امیدوارتر میکند.
برای دوستان بایرامی آرزوی موفقیت میکنم و در همینجا از فرصت سوء استفاده کرده و سال نو را به تمام همشهریانم تبریک میگویم: مین بیر بئله بایرام گؤرسونلر.
سید حیدر بیات
ماهنامه بایرام ۱۰
تورک دیلینده زنگین وارلی، عظمتلی، گئنیش، دولو و قیمتلی و . . . آنلامیندا گلیب.